واقعیات سرسختند
سینا احمدی:نقدی به پاسخ های آقای رحیمی و دوستان او در تشکل "کارگران کمونیست" به سوالات گزارشگران.در مبارزه ایدئولوژیک سیاسی بین جمعی از فعالین کارگری (جافک)وآقای رحیمی و دوستان او در تشکل «کارگران کمونیست»، ایضاً پاسخهای آقای رحیمی به سئوالات گزارشگران نکات مهمی طرح شده است. منجمله تاکید و انتقادهای آقای رحیمی و دوستانش در زمینه عمل و کارنامه عملی.
روشن است عمل تنظیم نظرات بوسیله نوشته با ظرافت های عملی در خیابان و کارخانه و دانشگاه و محله فرق میکند. اگر در خیابان یکی باید دوستانه روی شانه بغل دستی اش زده بگوید «کره خر! الله اکبر شعار دشمن است، من و تو بدنیا نیامدیم تا نوکر این و آن باشیم!»، از طریق عمل نوشتن باید توضیح بدهد شعارها و تشکلات ساخته دشمن یا تحت رهبری دشمن نه تنها گرهی از کار ما باز نمی کند بلکه باعث حفظ و تداوم حاکمیت دشمن خواهد بود. باید بدون خستگی توضیح بدهد چرا «رنگین کمان» عامل انشعاب بین مردم است و نه محمل وحدت، گیرم یکی خواب نما شده باشد و نقاشی هفت رنگ «همه با هم» را کشیده باشد. باید در نوشته، اگر در خیابان نمی تواند، نشان بدهد می توان از نظر طبقاتی مستقل حرکت کرد و لازم نیست برای افشای کارفرما عضو سندیکای زرد شد.
اما مشکل آقای رحیمی و دوستانش این نیست که تفاوت عمل توی خیابان و عمل تدوین نظرات را نمیدانند. از قضا ایشان و دوستانشان همت کرده اند و «منشور پیشنهادی برای وحدت کمونیست های ایران» را تنظیم کرده اند. ایشان و دوستانشان بهنگام تدوین آن نوشته بخوبی میدانستند «کنار گود نشین» که بجای خود، برای جمعبندی از تجربه شکست دیکتاتوری پرولتاریا در کشور شوراها لازم نیست ایشان و دوستانشان در آن زمان زنده بوده ،حضور داشته و مشغول فعالیت خیابانی یا تولیدی و غیره باشند. جمعبندی اینان از شکست دیکتاتوری پرولتاریا اینست؛ دیکتاتوری پرولتاریا در شوروی شکست خورد زیرا قدرت دست شوراها نبود و بورکراسی حاکم شد. آقای رحیمی در نظرخواهی دوم گزارشگران میگوید:«...متاسفانه...با نفوذ نظام سلسله مراتبی (بوروکراسی) در احزاب کارگری و انتقال قدرت حزبی در جمع های کوچک غیر انتخابی مانند « اداره سیاسی» (پولیت بورو) و انتقال قدرت سیاسی در حکومت شوراهای روسیه، از بدنه جامعه و شوراها به درون حزب، ... بازسازی روابط و حاکمیت بورژوازی در جامعه شوروی...». منشور پیشنهادی ایشان می گوید:« حکومت شوراها تنها شکلی از حاکمیت بشری در جامعه طبقاتی می باشد که می تواند کلیه امتیازات سیاسی و حقوقی را از بورژوازی سلب کرده و از این طریق راهگشای تغییر کلیدی روابط تبعیض آمیز طبقاتی، جنسیتی، ملیتی و مذهبی باشد.
جمعبندی مائو از دلایل شکست دیکتاتوری پرولتاریا در شوروی، باوجودیکه در شوروی حضور نداشت و طبعاً در آنجا به فعالیتی عملی نیز مشعول نبود، جمعبندی درستی بود. مائو گفت بدلیل وجود خاک بورژوازی که بازتابش در کشور سوسیالیستی حق بورژوائی است زمینه برای شکل گیری ستاد فرماندهی بورژوازی (یعنی بورژوازی نوین) در بالاترین رده های حزبی و حکومتی آماده میشود و اگر مرکزی بلشویکی وجود نداشته باشد که خط پرولتاریائی را پیش بگذارد و برای آن بجنگد، کشور سوسیالیستی می تواند یک شبه به کشوری بورژوائی تغییر ماهیت دهد.
آقای رحیمی و دوستانش علیرغم تاکیدات مهم و درستی که بر رهبری حزب و مبارزه علیه گرایشات انحرافی میکنند، علیرغم توصیه هایشان مبنی بر بکار بردن ماتریالیسم دیالکتیک، در عمل برای شوراها یک نوع ویژگی خاص ذاتی قائل هستند که می تواند بخودی خود « ...کلیه امتیازات سیاسی و حقوقی را از بورژوازی سلب...» کند. بهر حال این دو موضوع یعنی رهبری حزب پرولتاری و بکار بست متد ماتریالیسم دیالکتیک، مهم و تعیین کننده هستند . ماتریالیسم یعنی دنیای عینی خارج از ذهن ما وجود دارد. یعنی بعداز تکامل سرمایه داری به امپریالیسم انشعابی درون طبقه کارگر بوجود آمد و بخشی از طبقه جهانی کارگر تبدیل به آریستوکراسی کار شد. یعنی درون طبقه کارگر در مثلاً ایران، هواداران انجمن های اسلامی، توده ای ها، اکثریتی ها، راه کارگری ها، حزب کمونیست کارگری ها، مجاهدین، سندیکالیست ها، آنارشیست ها و... وجود دارند. دیالکتیک یعنی بدون رهبری حزب بلشویک، شوراهائی از ملغمه منشویک ها خواهیم داشت که نماینده آن برای قدرت، کرنسکی ها خواهند بود. در حالیکه با رهبری بلشویک ها به انقلاب اکتبر می رسیم و دیکتاتوری پرولتاریا. یعنی در اساس بلشویک ها با تکیه بر خط ایدئولوژیک ـ سیاسی ماهیت ملغمه شوراهای منشویکی و میوه اش کرنسکی را شکست داده با شوراهای بلشویکی انقلاب اکتبر را رهبری کردند. اما جمعبندی آقای رحیمی و دوستانش علیرغم تاکید بر اهمیت حزب و استفاده از روش ماتریالیسم دیالکتیک اینست: دیکتاتوری پرولتاریا در شوروی شکست خورد زیرا قدرت دست شوراها نبود و بورکراسی حاکم شد. اگر شوراها بخودی خود قادر باشند خط پرولتری را تدوین کنند و قدرت پرولتری را حفظ کرده گسترش دهند، آنوقت دیگر رهبری حزب چه معنائی دارد؟
«کارگران کمونیست» و آقای رحیمی مرتب از مرزبندی علیه خطوط انحرافی بورژوازی میگویند، اما تصویر و تعریف آنها از حزب منوط به پیوند آن با طبقه است. درستی خط ایدئولوژیک سیاسی و بعهده گرفتن مسئولیت انقلاب بوسیله جمعی از انقلابیون حرفه ای هنوز از نظر ایشان بمعنای حزب بودن نیست. آقای رحیمی در نظرخواهی دوم گزارشگران، نظر خود و دوستانش در مورد حزب پرولتاریا را بشکلی روشنتر از منشور پیشنهادی مطرح می کند. می گوید: «...طبقه کارگر ایران در وحله اول می بایست برنامه مستقل خود را برای جهت تغییر جامعه ارائه دهد. در این مرحله، بخصوص نقش روشنفکران انقلابی و مبارزه ایدئولوژیک شان با تمامی خط مشی های ریز و درشت بورژوائی از اهمیت خاصی برخوردار است.» و بلافاصله ادعا میکند:«ما توانسته ایم تا این دوران را بگذرانیم». اما این ازنظر آقای رحیمی هنوز بمعنای سرخ نیست.ایشان در همان مصاحبه در قسمت توضیحات «رنگین کمان» با صراحت میگوید:«...اما کمپ سرخ و کارگری وجود نداشت که بتوانند آنان را به آن جهت راهنمائی کنند...» بنابراین دوستان ایشان فعلاً مردم را بطرف «رنگین کمان» هدایت میکنند. باشد، اجازه دهید فعلاً داستان حزب را دنبال کنیم، «...اما از این نقطه به بعد، امر عینیت بخشیدن به نظرگاه مستقل پرولتاریا مرکز فعالیت های ما شده است... صرفاً دستیابی عده ای کمونیست به تئوری انقلابی لازم برای دگرگونی انقلابی جامعه در جهت منافع و اهداف پرولتری کافی نیست... این اتحاد بمعنی تشکیل حزب طبقه کارگر نیست...» وی برای دقیقتر شدن نظرش اضافه می کند:«...مهمتر از اتحاد کمونیستها، اتحاد کمونیست ها با قشری از طبقه کارگر است که به نقش تاریخی خود واقف شده باشد...» ولی باز برای دقیقتر شدن منظورش می گوید:«...اما این باز هم در حدود وحدت کمونیستها می گنجد و بخودی خود ساختمانی حزبی نیست.» خواننده بی طاقت که منتظر جواب آری یا نه است به ناگهان بخیال خودش با تعریف حزب طبقه کارگر مواجهه می شود؛ «ساختمان حزبی متشکل از مجموعه ی سازمان های سراسری و محلی، حرفه ای و غیر حرفه ای، هسته ها و کمیته های تسمه نقاله ایست که این کمونیست ها را، اعم از روشنفکر و کارگر، به توده های کارگری بطور موَثری مرتبط می سازد». و برای نشان دادن تمایز خود با جریانات بورژوائی اضافه می کند این هدف دوم در پیوستگی با اتحاد کمونیست ها در دستور است تا:«...در هر جا که کارگران مبارزه می کنند، نظریه کمونیستی نیز در مقابل راه حل های بورژوائی ...بعنوان آلترناتیوی در مقابل توده ی کارگر قرار گیرد».خواننده باید قبول کند نظریه کمونیستی برای کارگران است و تظاهر کننده خیابانی بعلت نبودن آلترناتیو سرخ فعلاً برود توی «رنگین کمان». آقای رحیمی تعریف حزب را دنبال میکند، «...قدرت اصلی حزب طبقه کارگر، قدرت پیش بینی و آمادگی برای پاسخ ...است...اما، چنین قابلیتی...به حزب...نقش «نمایندگی» طبقه کارگر را نمی دهد...(آنرا) توده های این طبقه با رای مستقیم خود به شخص و یا گروهی از افراد تفویض میکنند....». البته آقای رحیمی یادآوری می کند: « در جامعه ایکه اکثریت طبقه کارگر به نقش تاریخی خود واقف نیست...دخیل کردن ایشان در امور انتخابی حزبی، نقش پیشاهنگی آنرا نفی می کند.» خوب بالاخره بعداز طی تمامی این مراحل لابد شخص و یا گروهی از افراد که توده های کارگر نقش نمایندگی خود را به او یا آنها داده باید نماد همان آلترناتیو سرخ باشد. اما مشکل کوچکی پیش میآید توده ی تشکل ندیده ی توی خیابان در این مدت یاد گرفته، تشکل یعنی رفتن توی «رنگین کمان» و از همان داخل اقدام به انتقاد و افشای سران اصلاح طلب. ما به این گوشیم «رفرمیسم»، شما چی گی دید؟
اصرار آقای رحیمی و دوستانش بر مسئله پیوند و سازمانیابی نکته ای نیست که بعنوان وظیفه در مقابل هر حزب مدعی حزب طبقه کارگر بودن قرار دارد، بلکه بعنوان شرط اصلی حزب طبقه کارگر بودن است. شرط و قید عضویت در حزب در صورت متشکل بودن در یکی از فعالیت های حزبی را ایشان تبدیل کرده اند به پیوند با طبقه. همانگونه که ایشان شورا را بعنوان حافظ اصلی در رابطه با خطر تبدیل کشور سوسیالیستی به کشور سرمایه داری معرفی می کنند همانگونه نیز سازمانیابی را بعنوان پاشنه آشیل جمهوری اسلامی و بطور کلی عامل برقراری دمکراسی تعریف می نمایند. آقای رحیمی در نظر خواهی اول گزارشگران میگوید:«... . پس پاشنه آشیل جمهوری اسلامی سازمان یافتگی تمامی جامعه در شوراهای صنفی و محلی است...» ایشان در نظرخواهی دوم گزارشگران می پرسد:«...چه چیزیست که حکومتی را وادار به رعایت حقوق دمکراتیک مردم می کند؟...در هر مملکتی که نهادهای مردمی و مستقل از حکومت، سابقه دیرینه تری داشته...بهمان نسبت، حکومت ها نیز محبور به رعایت حقوق دمکراتیک مردم می شوند...در سوئد و دانمارک...حقوق دمکراتیک مردم را تا مقدار زیادی رعایت میکنند...جمهوری دمکراتیک خلق چین، جمهوری سوریه...کشورهای دمکراتیک نیستند...». شورا به عنوان تنها ترجمان اصل کمونیستی « رهبری جمعی، مسئولیت فردی» و بشکلی یکجانبه مانع اصلی سقوط به سرمایه داری میشود و سازمانیافتگی بعنوان بخش عمده شعار «چاره رنجبران وحدت و تشکیلات است». ایشان برای اثبات حرف خود بدلبخواه چین امپریالیستی را در کنار سوریه تحت سلطه قرار میدهد.
در اینجا بحث بر سر کم توجهی به ضرورت سازمانیابی یا ضرورت پیوند با طبقه کارگر نیست. باید اذعان داشت تاکید آقای رحیمی و دوستانش بر اهمیت پیوند با توده ها بویژه طبقه کارگر تاکیدی پراهمیت است،چرا که وظیفه، انطباق مارکسیسم با شرایط خاص ایران است. منتهی در این معادله نکته آنست که درستی خط سیاسی ـ ایدئولوژیک تعیین کننده است. بقول مائو اگر خط درست در آغاز تنها یک سرباز داشته باشد، در پروسه مبارزه سربازان بسیار خواهد یافت. حیات یک حزب پرولتری بستگی به مبارزه دو خط بین خط درست و خطوط غلط دارد. بهمان ترتیب حیات کشور سوسیالیستی قبل از هر چیزی وابسته به در فرماندهی قرار داشتن مارکسیسم یعنی خط درست در فرماندهی حزب پرولتاری است.
«منشور پیشنهادی...» برای مرزبندی با اکونومیسم ضمن تائید و تشریح وظیفه حزب و فعالین مبنی بر تبلیغ و ترویج اصول سوسیالیسم در نهادها و سازمان های مردمی از طریق تشکیل هسته های کمونیستی، می گوید:« طبقه کارگر ایران برای پیشبرد مبارزات صنفی خود نیازی به کمونیست ها ندارد، هدف از شرکت... در این اجتماعات آموزش... می باشد». اولاً این احکام بطور ضمنی تائیدی هستند بر نکته بسیار مهم لنین در اثر «چه باید کرد؟» : آگاهی کمونیستی از خارج طبقه بدرون آن برده میشود. اما در رابطه با برخورد به فعالیت دمکراتیک که عرصه حقوق بورژوائی بخش های مختلف جامعه منجمله کارگران است، درکی محدود ارائه میدهد. درست است اساس فعالیت کمونیست ها بر فعالیت حزبی قرار دارد ولی هدایت و رهبری جنبش های توده ای نیز از وظایف کمونیست هاست.از سه ابزار معجزه آسای پرولتاریا، حزب،ارتش و جبهه متحد خلق، آنطور که مائو با مطالعه ی مبارزات پرولتاریای انترناسیونالیست جمعبندی کرد، حزب و ارتش تحت رهبری مستقیم پرولتاریا وجبهه خلق نیز با کمک این دو ابزار باید تحت رهبری عمومی پرولتاریا قرار بگیرد. در عصر امپریالیسم، جنبش های توده ای یا با جهتگیری و سمت و سوئی که امپریالیستها میدهند و یا با جهتگیری و سمت و سوی پرولتاریا به پیش خواهند رفت. در جنبش توده ای اخیر یا ظرفهائی مثل رنگین کمان، خانه کارگر، کارگران سبز، انجمن های دانشجوئی سبز یا اسلامی،کمپین یک میلیون امضاء...مردم را در چمبره خود خواهند گرفت یا پرولتاریا قادر خواهد بود باعث پای گرفتن سندیکاهای سرخ، انجمن ها یا شوراهای محلات، تشکلات مستقل زنان، جمعیت های دانشجوئی و غیره ای بشود که در آنها مرز تمایز با دشمنان خلق ترسیم شده باشد.
انتقاد در مورد رنگین کمان مربوط به نگرش کار در میان توده است. فعالیت درون جبهه هائی چون رنگین کمان با توجیه « ما در آنجا فعالیت می کنیم تا رهبری اصلاح طلبان را افشاء کنیم»، در مقایسه با فعالیت برای شکل دادن جبهه ای خلقی، انعکاس دو نگرش متفاوت است.
علیرغم آنکه آقای رحیمی و دوستانش در «منشور...»می گویند:« :«...پس از اصلاحات ارضی...نظام پوسیده فئودالی جای خود را به سرمایه داری داد که بعلت جلوگیری از رشد آن توسط نیروهای امپریالیستی... سرمایه داری ایران... برای تامین منافع...امپریالیستی...بنیان گذاشته شده... اکنون در مرحله انحصاری سرمایه داری قرار داشته...در دوران حاکمیت امپریالیسم...بخشی از این نظام بوده...»، معتقد هستند مرحله انقلاب دمکراتیک است. آخر بر چه مبنائی تصمیم گرفته اید در جامعه ایکه پس از اصلاحات ارضی پنجاه و خوردهای سال پیش سرمایه داری شده و اکنون در مرحله انحصاری سرمایه داری قرار دارد انقلاب دمکراتیک بکنید و نه انقلاب سوسیالیستی؟ گیرم اذعان دارید سرمایه داری در ایران برای منافع امپریالیسم بنیان گذاشته شده باشد، ولی در همان حال می گوئید سرمایه داری در ایران اکنون در مرحله انحصاری قرار دارد و بخشی از نظام امپریالیستی است. خوب آمریکا و انگلیس و سوئد و چین و غیره هم بخشی از نظام امپریالیستی هستند. آیا ایران و سوریه و افغانستان و ترکیه و غیره همانگونه بخشی از نظام امپریالیستی هستند که آمریکا و چین و روسیه؟ شما حتی در تحلیل های سیاسی خود از خیزش های اخیر، خیلی کناری و بندرت به نقش امپریالیست ها اشاره میکنید، با این حال حکم میدهید مرحله کنونی انقلاب دمکراتیک است!
فاکتورهای شکل گیری سرمایه داری و مبارزه آن علیه سیستم فئودالی در ایران بویژه در قرن نوزدهم میلادی وجود داشت. اما این سرمایه کشورهای سرمایه داری بود که از همان نخست عمدتاً در شکل انحصاری بر بالای این فاکتورها ظاهر شده و در پروسه گذر به عصر امپریالیسم با تشکیل طبقه بسیار کوچک ولی منسجم سرمایه داران کمپرادور روند تولید را در ایران مطابق با اهداف خود شکل داد. در انقلاب مشروطه شاهد زورآزمائی فئودالها، نمایندگان سرمایه داری بومی، سرمایه داران امپریالیستی و نمایندگان طبقه کارگر بودیم. بقدرت رسیدن رضا خان نقطه غلبه سرمایه داری کمپرادور در اتحاد پایه ای با بزرگ ملاکین بر جامعه ایران بود. یعنی دولت رضاخان از همان نخست با تکیه و رهبری سرمایه انحصاری تشکیل شد. این سرمایه کمپرادوری برخلاف تحلیل شما نیروهای مولده را در ایران رشد داد. اصلاحات ارضی یکی از برآمدهای چنین رشدی بود که بر اساس منطق سرمایه انجام شد. مشخصات عمومی جامعه ایران درون همان دسته بندی قرار گرفت که مائو تسه دون بدرستی نیمه فئودال نیمه مستعمره تحلیل کرد. کشوری با ظاهر استقلال سیاسی و تحت سلطگی تمام عیار اقتصادی. سلطه سرمایه کمپرادوری بر مناسبات تولیدی ایران و بهره کشی از بسته بندی های فئودالی برخلاف سرمایه داری دوران رقابت آزاد تنها بعلت شکل گیری سرمایه کمپرادوری بعنوان کارگزار سرمایه امپریالیستی ممکن بود. جمهوری اسلامی مانند دولت پهلوی ها، در اساس حکومت همین سرمایه داران کمپرادور است.
ایران امروز، ایرانی تغییر یافته است. گرچه تغییرات زیربنائی در جامعه ایران احتیاج به مطالعات دقیق تری دارد، با این حال در خطوط کلی می توان دید، جامعه ایران حتی نسبت به سی سال پیش تغییرات زیادی کرده است. دو تا از این تغییرات، نظیر اکثر نقاط دنیا، ورود عظیم زنان در عرصه های مختلف اجتماعی و مهاجرت عظیم روستائیان در اثر ویرانی روستاها به حاشیه شهرها، به تنهائی ترسیم کننده خطوط تغییر یافته چهره امروزی جامعه ایران هستند. طبقه کارگر وزن بسیار بزرگتری نسبت به زمان سلطنت پهلوی ها یافته، تولید خرد بسیار گسترده تر شده و در صد بالائی از جمعیت را دانش آموزان و دانشجویان تشکیل میدهند و...اما این تغییرات با حضور امپریالیست ها در عرصه مناسبات تولیدی روی داده اند. تحت کنترل سرمایه کمپرادوری مناسبات سرمایه داری مشخصه مناسبات تولیدی در ایران شده است. با این حال جامعه ایران کماکان درون دسته بندی کشورهای تحت سلطه قرار دارد.
نظرات آقای رحیمی و دوستانش در مورد مناسبات تولیدی و مرحله انقلاب و راه انقلاب جدای از موارد نادرست، در مجموع میتوان گفت حداقل ناروشن است. این ناروشنی و بعضاً نادرستی در زمینه قهر انقلابی روشنتر دیده میشود.
«منشور پیشنهادی برای وحدت کمونیست های ایران» ارائه شده توسط دوستان آقای رحیمی(یعنی مسئول انتشارات کارگران کمونیست ایران و سردبیر نشریه «بسوی انقلاب») در بند (د) از بخش تاکتیک می گوید: «...کمونیست ها...از هرگونه توهمی نسبت به تاکتیک مسلحانه چریکی...،مرزبندی داشته و مبلغین و مجریان چنین تاکتیکی را از میان خود طرد میکنند». ایضاً دوستان آقای رحیمی در توضیح مسائل «جنبش رنگین کمان» و پاسخ به انتقادهای موجود در مقاله«راهکارهای کارگران کمونیست ایران در مبارزات ضد دیکتاتوری» می نویسند:« آیا این نشانه خانه نشینی شما نیست که احساسات «مبارزه در کنار یکدیگر کردن»...برایتان قابل فهم نیست؟ اگر در آن شرایط در خیابان ها مشغول مبارزه قهرآمیز با حکومت تا بن دندان مسلح قرار داشتید، می فهمیدید که در عین محکوم کردن رهبران اصلاح طلب حکومتی، چه احساس به جوان سبز پوشی که در کنارتان و جلوی خط آتش ایستاده است، می داشتید...». جوان سبز پوش جلوی خط آتش اگر در کنار شما نباشد و سبز نپوشیده باشد و در جائی دیگر مثلاً میدان های درگیری روز عاشورا با سنگ یا هر وسیله دیگری به قوای سرکوبگر رژیم حمله بکند، بر طبق صغرا کبرا چیدن های شما، یعنی آقای رحیمی و دوستانتان، مبنی بر اول سازماندهی تشکلات مردمی بعد قیام بوسیله سربازان جدا شده از رژیم، لابد چنان جوانی یا آنارشیست است و یا چریک.
باوجودیکه جنگ ادامه سیاست است و جنگ سیاست با خونریزی است، ولی خط سیاسی و خط نظامی یک چیز نیستند. خط نظامی پرولتاریا برای کسب قدرت سیاسی و حفظ و گسترش آن از زمان کمون پاریس تا کنون تکامل زیادی نموده است. اتفاقاً نمونه کمون پاریس که شما دوست دارید مدل خط نظامی پرولتاریا در انقلاب ایران باشد دو کمبود اساسی داشت. نخست آنکه پرولتاریا حزب خود یعنی ستاد رهبری مبارزه را نداشت بلکه در کمون که نوعی شورا و انجمن است متشکل بود. ثانیاً گارد ملی که همان سربازان جدا شده از رژیم بودند و دیگر توده های مسلح هنوز در سطح ارتش حرفه ای پرولتاری نبودند. ارتشی که قادر باشد بر مبنای اهداف پرولتری با ارتش های حرفه ای مرتجعین جنگ بنماید. در انقلاب شوروی کمبود نخست با وجود حزب بلشویک برطرف شد ولی بلشویک ها فقط تا حدودی توانستند بر ضرورت داشتن ارتش حرفه ای پرولتاریا غلبه کنند. این حزب کمونیست چین بود که تحت رهبری مائوتسه دون توانست خط نظامی منسجم ارتش پرولتری را تدوین کند. شما بعلت نفی دستاوردهای بلشویک ها و حزب کمونیست چین است که خط نظامی پرولتاریا را به توده های مسلح تحت رهبری شوراها تقلیل میدهید.
آقای رحیمی در نظرخواهی اول گزارشگران در رابطه با خشونت اعمال شده از سوی حاکمان و صحت و سقم تداوم پاسخ مداراطلبانه می گوید: «...نافرمانی مدنی...تا تاریخ نشان داده...شیوه مبارزات توده ها علیه حکومت های استبدادی ...بوده است. این اصرار و مقاومت مسلحانه و وحشیانه حکومت هاست که در نهایت به یک قیام مسلحانه توده ای ختم می شود. مردمی که سازمان یافته اند و در طول مبارزات خود حکومت را حتی از قشر کارگری نیروهای مسلح (سربازان) منزوی ساخته اند با یک عمل فوری و جهشی مسلح می شوند... و در یک مقطع بسیار کوتاهی (نقطه قیام) نیروهای مسلح حکومت را خلع سلاح کرده و مقاومتش را در هم می شکنند...همین ارتش توده ای داوطلب از توده های سازمان یافته است...» و در ادامه در پاسخ به سئوال پاشنه آشیل رژیم و ضرورت تمرکز مبارزات مردم می گوید:«...و شوراهای کارگری و محلی مسلح لازم است تا بتوانند مقاومت نیروهای مسلح آن سازمان را در هم بکوبد و وظایف امنیت مرزها و سرکوب مقاومت های پراکنده و احیاناًضدحملات متشکل بازماندگان حکومت متلاشی شده را خنثی سازد. پس پاشنه آشیل جمهوری اسلامی سازمان یافتگیتمامی جامعه در شوراهای صنفی و محلی است...» معلوم نیست منظور آقای رحیمی از مقاومت مسلحانه ...حکومت ها چیست! ایضاً معلوم نیست چگونه قبل از درهم کوبیدن نیروهای مسلح حکومت میتوان آنها را اول خلع سلاح کرده بعداً مقاومتشان را در هم کوبید! معلوم نیست چگونه تمامی جامعه با وجود حکومت های مرتجع می توانند سازمان بیابند!
اما مهمترین برداشتی که از اظهارات آقای رحیمی می توان کرد اینست که اولاً ایشان که از طرفداران پروپا قرص حیطه پیشگوئی هستند نه تنها تاکیدی بر طولانی بودن چنین جنگی ندارند بلکه واکنش دشمن طبقاتی را امری احتمالی بحساب می آورند، و می فرمایند احیاناً ضدحملات متشکل...!!! نه، انصافاً چه کسی بگلوله بستن جوان سبز پوش را مقاومت مسلحانه حکومت می نامد؟؟ چه کسی هزاران هزار شورش گرسنگان را طی تاریخ نافرمانی مدنی میخواند؟؟ چه کسی برای توضیح ارتباط تاکتیک و هدف، فتح بصره و موصل را مثال می زند؟؟ می توان حدس زد،حتی اکثریت مزدوران سپاه و بسیج نیز در همان دوران جنگ ارتجاعی رژیم های خمینی و صدام نیز نمی دانستند موصل و بصره کنار هم هستند یا در امتداد هم یا...آخر چطور ممکن است در کشوری با اهمیت ایران نیروئی مستقل از امپریالیست ها قد بلند کند و فکل کراواتی های قدرت های سرمایه داری کک به تنبانشان نیافتد؟؟ تو بحبوبه جنگ جهانی اول همه مفتخورهای جهان، مرتجعینی که در حال جنگ علیه یکدیگر برای تقسیم مجدد جهان بودند،متحداًهر چه در توان داشتند را رو کردند تا حکومت شوراها را سرنگون کنند. در رابطه با چین علیرغم موجودیت شوروی با چنگ و دندان به حمایت از چیانکایچک بلند شدند و...
نفی یکجانبه خط چریکی توسط آقای رحیمی و دوستانش در واقع شامل نفی واکنش برحق این گرایش در مقابل خط عمومی سه مسالمت آمیز خروشف و شرکاء و بطور ضمنی به معنای نفی نقش قهر به عنوان مامای مبارزه طبقاتی است. جریان چریکی تا جائیکه دچار دمل چرکین توده ای ها و متعاقباً اکثریتی ها نشده بود تاکیدی برحق و درست در مورد آنتاگونیسم طبقاتی بین حاکمین و محکومین داشت. شیوه نادرست مبارزاتی و تحلیل نادرست از مناسبات حاکم و جامعه آینده، نمی تواند آنها را بیرون از صف انقلاب قرار بدهد. مبارزه با گرایش چریکی مبارزه بر سر خط رهبری کننده در مبارزه علیه دشمن طبقاتی است. درحالیکه مبارزه علیه رهبری اصلاح طلبان حکومتی برای ترسیم خط تمایز بین انقلاب و ضدانقلاب است. نمی توان بدلخواه این تمایز را نادیده گرفت.
در اینجا لازم است برخورد «کارگران کمونیست» به مبارزه دو خط نیز مروری شود. در نوشته ای تحت عنوان «راهکارهای کارگران کمونیست ایران در مبارزات ضد دیکتاتوری)، نویسندگان مقاله درجدل سیاسی علیه جافک، ادعا میکنند: «...البته ما برخلاف شما همه را محق به انتقاد از خود می دانیم. چه کسانیکه آگاهانه در میدان اند و چه ناآگاهان «دور گود نشسته» و یا حتی دشمنان، برای ما فرقی نمی کند که منبع نقد چه کسی است...ما از دشمنانمان انتظار نداریم...راه حل...ارائه دهند...». ایشان در انتهای مطلب خود از «رفقای این محفل» یعنی جافک می خواهند: « بصورت علنی به خود انتقاد کنند و این تهمت ها را پس بگیرند و با شخص خاطی (یعنی نویسنده انتقاد علیه کارگران کمونیست) برخورد تنبیهی کنند...». از آنجائیکه کارگران کمونیست در همان نوشته مدعی شده اند «...به هر حال ما...بهترین شیوه برای پیشبرد مبارزه ایدئولوژیک با چنین جریانی را در ارائه الگوی مثبتی از فعالیت کمونیستی در شرایط ویژه کنونی می دانیم»، خواننده انتظار دارد ایشان یکی دو نمونه از تنبیهات مورد نظرشان را ارائه بدهند، تا مردم لااقل کمی بیشتر با تنبیهات لازم در مورد کسانیکه انتقاد های غلط دارند، آشنا شوند.
علیرغم نکات فوق نمی توان ارزش والای تلاش و همت «کارگران کمونیست» برای وحدت جنبش کمونیستی را نادیده گرفت. پایه چنان وحدتی لزوماً وحدت بر روی خط ایدئولوژیک سیاسی و نه صرفاً ارزیابی و برخورد به جمهوری اسلامی، است. دانش مارکسیسم بر پایه جمع بست از تجارب جهانی بشر بویژه مبارزات قهرمانانه طبقه کارگر بدست آمده و تکامل یافته است. از این نظر مهم و حیاتی است، امروز که دیگر کشوری سوسیالیستی در جهان وجود ندارد، روشن شود، چرا آن انقلابات شکست خوردند، دستآوردهای آن انقلابات عظیم چه بود و در این دنیای تغییر یافته که مهمترین تغییرش نبود قدرت های پرولتریست چگونه می توان دنیای نوین کمونیستی را متحقق نمود. در میان تلاش های مختلف در این زمینه مبارزات حزب کمونیست انقلابی آمریکا بحول «سنتز نوین» باب آواکیان، نمونه ای الهامبخش است. حزب کمونیست انقلابی آمریکا تحت رهبری باب آواکیان قریب سی سال است ضمن پیشبرد مبارزه طبقاتی بشکلی متمرکز بر روی مسائل فوق تحقیق و مبارزه کرده اند. حاصل این مبارزات را بصورت «سنتز نوین» در اختیار عموم قرار داده اند. ضمن ارج گذاشتن بر چنین تلاش هائی کمونیست ها همصدا با مائوتسه دون می گویند:«ما طرفدار مبارزه فعال ایدئولوژیک هستیم، زیرا این مبارزه سلاحی است که وحدت را در درون حزب و سازمان های انقلابی بسود پیکار ما تضمین میکند. این سلاح را هر کمونیست و هر انقلابی باید بدست گیرد.»
سینا احمدی
تعداد خوانندگان: 72 | نظر: 0 | چاپ شده: 2010-07-24 12:36
از ميان مقالات:
2012-02-06 11:28
2012-02-05 21:07

