صديق جھانى:وضع موجود و مصاف جديد
بخش دوم, جنبش "سبز"ھا: آرزوى ديرينهى تودهھاى كارگر و زحمتكش، ھمواره دستيابى به يك زندگى برابر و با حفظ حرمت انسانی بوده و در طول تاريخ، گاه در خفا و گاه بهطور علنى، براى تحقق اين ھدف برحق به مبارزه نیز برخاستهاند. براى نمونه، در شرايطى كه مسئله سرنگونى حكومت پادشاھى در سطح جامعه مطرح گرديد، كارگران نيز در ابعاد وسيع و گسترده به ميدان آمدند و با بستن چرخھاى توليد، شركت فعال در تحصنھا، تظاھراتھاى خيابانى و ... سرنگونى حكومت پھلوى را قطعيت بخشيدند.
اما اين دخالتگرى را نمىتوان بمثابه قيام خودآگاھانه كارگرى جھت بنيانگذارى دنياى بدون ستم و استثمار به- حساب آورد. زيرا كارگران نهتنھا شروع كننده اين قيام نبودند، بلكه در جريان آن نيز پراكنده و غيرمنسجم باقى مانده و اساسأ قادر نشدند كه بمثابه يك طبقهى اجتماعى آلترناتيو سياسى و اقتصادى خود را جھت تصرف قدرت سياسى فرموله و مطرح نمايند. اينگونه درجا زدنها، دلائل سياسى و تاريخى خاص خود را دارد. يكى از اين دلائل، توليد و باز توليد گرايشھاى ملى و مذھبى در صفوف طبقه كارگر است که ريشه در رخنه جناح چپ بورژوازی در صفوف این طبقه دارد. در واقع اینگونه فاكتورها باعث شد كه تلاشھاى بخش راديكال اپوزیسیون در راستای سرنگونی جمهوری اسلامی ناكام بماند. اما و ھمانطور كه انتظار آن هم مىرفت با سر كار آمدن حكومت نوپاى اسلامى، زندگى محرومان با دشواریهای روزافزونترى مواجه شد و اين مسئله موجب گرديد كه از ھمان اوائل استقرار جمهوری اسلامی توھم کمیت چشمگيرى از قيام كنندگان نسبت به رژيم جدید ريخته شود. بههمین دلیل هم بود که خيلىھا اظھار میداشتند كه از چاله بيرون آمده و به چاه افتادهاند.
البته اينگونه اظهارنظرها مربوط بهزمانى است كه رژيم اسلامى هنوز این فرصت را پیدا نکرده بود تا قدرت خود را در تمام سطح جامعه مستحكم نمايد. گرچه استنباط بخش قابل توجهی از اپوزیسون رادیکال اين بود كه تداوم نارضايتیها و وجود جنگ ايران و عراق كه مدتھا قبل آغاز شده بود، بهفاكتورى مبدل مىگردد که رژيم تازه سركار آمده را بهزیر میکشد. اما برخلاف ساده اندیشی اپوزیسیون رادیکال، ج.اسلامى از جنگ ايران و عراق بهطور موثر بھرهبردارى كرد و زير پوشش این موضع که پای فروپاشى تماميت ارضى، اسلام و... در میان است، موفق شد كه گرايشات ملى و مذھبى را دامن بزند و حتى بخشى از "چپ" خرده بورژوایی (براى نمونه "حزب توده"، "سازمان اكثريت" و محافلى از اين قماش در درون دیگر جریانها) را به مرور زمان زير چتر خود منسجم کند و در خط خویش نگهدارد. بالاخره اینگونه توجیهات سیاسی از سوی رژیم و موضعگیریهای چپ خرده بورژوایی که یک آرايش سیاسی هماهنگ را نشان میداد، به فاكتورى تبدیل گرديد كه رژيم جرات بیشتری کرد و به بھانهھاى واھى ھزاران آزاديخواه و برابرىطلب را قتل عام نمود و قدرت خود را بههمه عرصههای اجتماعی گستراند. در این زمینه مىتوان به شكنجهھاى وحشيانه، بازداشتھاى بسیار گسترده و سرانجام به اعدامھاى دھهى ٦٠ ، ٦٧ و ... اشاره كرد.
حال در مورد جنبش "سبزها" سوال اين است که در آن ايام که پای تثبیت و گسترش جنایتکارانه رژیم در میان بود، رھبران این جنبش كجا ايستاده بودند؟ مگر همینها رھبران و سياست گذاران همین رژيم به غایت ارتجاعی و ضدانسانی نبودند؟ مگر همین رهبران بهاصطلاح آزادیخواه، در اعدام و شكنجه و سركوبھاى وحشيانه انسانھاى بىدفاع و آزاده نقش كليدى نداشتند و در دورانھاى سخت و پرتلاطمی که اين حكومت زمینگیر شده بود، با قربانی کردن دهها هزار انسان شریف و آزادیخواه رژیم را از تنگنا نجات ندادند؟
جدا از اين، آيا مواضع و خواستهای كنونى آنھا زير سوال بردن تماميت ارتجاعی رژيم است؟ اگر ھيچ كدام از اينھا نيست كه اكيدأ نيست، پس اين ھزاران نفرى كه مانند حلقهى دراويش پشت سر اين جانيان صف بستهاند و آن چندین میلیونی که به آنها رأی دادند، کدام مطالبه معینی را دنبال مىكنند؟ اگر سبزها بویی از آزادیخواهی و دمکراتمنشی بردهاند، پس چرا حتی اشارهای هم بهدستمزد کارگران نمیکنند که یک چهارم خط فقری استکه خود رژیم اعلام کرده است؟ اگر سبزها آزادیخواه و انسان دوست هستند و حقیقتا برای زندگی جانباختگاه راه آزادی و برابری دل میسوزانند، چرا کلامی در باره خاوران در تهران و دهها خاوران دیگر در دیگر شهرها بهزبان نمیآورند؟ اگر سبزها بهراستی برای جان آدمها ارزش قائلند، پس چرا درباره سی هزار کودک زباله جمعکن در تهران و بیش از صدهزار کودک کار و خیابان حرفی به میان نمیاورند؟
پاسخ همه این سؤالها بههمراه صدها سؤال دیگر روشن است: میلیونرهای بالای شهر تهران که پشت سر رفسنجانی و موسوی و کروبی و صدها جک و جانور حکومتی دیگر صف کشیدهاند و از ردههای مختلف سیاسی و نظامی و اطلاعاتی همین رژیم هم دلگرم میشوند، با این شعار ایدئولوژیک که اهل خشونت و ایدئولوژی نیستند (یعنی: برعلیه انقلاب، جنبش کارگری و راهکارهای سوسیالیستی هستند)، نه غم آزادیهای دموکراتیک را دارند؛ نه دل در گرو زندگی کودکانی دارند که در میان زبالهها بیتوته میکنند و بهتدریج تیرباران میشوند؛ نه ربطی بهکار دارند که خواهان آزادی آن باشند.
سبزها (در رهبری) خواهان مدلهایی از حکومت، استثمار و سرکوباند که مورد پسند ایالات متحده و خصوصاً مورد پسند دولتهای اروپایی است. اما همین سبزها (در بدنه)، منهای بعضی از جوانهای عصیانزده و بیکار و برخاسته از خانوادههای کمدرآمدتر، خواهان استفادهی «آزاد»، لوسآنجلسی و نمایش امکانات مالی بادآوردهای هستند که در حاکمیت همین رژیم بهدست آوردهاند و در بقای همین رژیم بازهم میتوانند بهدست بیاورند.
به باور من، حمايت از جنبش ارتجاعێ "سبز"، شريك شدن در جنايت اين سه دھه و اساسأ دفاع رسمى از ج.اسلامى مىباشد. قابل ذكر است كه از بدو اعلام موجوديت جريان موسوم به "دوم خرداد"، كارگران كمونيست به عناوين مختلف اظھار نظر كرده و بطور شفاف نيز تاكيد ورزيدهاند كه اين جناح بخشى تفكيك ناپذير از ج.اسلامى است. در آن اوايل، درك اين موضوع براى خيلىھا دشوار بود. منتھا چندى پيش چانهزنى بين مسئولان نظام اسلامى به بنبست رسيد و در جريان انتخابات اخير اختلاف جناحبندیها در درون حکومت جنبهى علنى بخود گرفت. اين رويداد، بار ديگر درستى مواضع كارگران كمونيست را به نمايش گذاشت و از سوى ديگر فضاى بوجود آمده بعضى از فاكتورھاى پنھان ديروز را بگونهى عريان و برھنه ساخت كه تشخيص ماھيت ضد كارگرى ھر دو جناح رژيم براى آنھایی كه متوھم بودند، آسانتر گردید. اكنون در فضاى آشكار، ھر دو جناح بر سر حفظ ج.اسلامى و تداوم تشديد ناعدالتىھاى سياسى، اجتماعى و اقتصادى مسابقه گذاشتهاند و بطور شفاف برآن تاكيد مىورزند. در اينجا ممكن است پرسيده شود: اگر اين دو جناح بر سر حفظ ج.اسلامى و تداوم تشديد نابرابرى متفقالقولند، پس اختلاف بر سر چيست؟
برخلاف شعبده بازيھا و واژهھاى فريب كارانهای كه ھر دو جناح پيرامون مضحكهى انتخابات بكار مىبرند، اساس اختلافات در واقع بر سر چگونگیها و بقای سياسى، اجتماعى و اقتصادى نظام اسلامی است. بر اين مبناء جناح "اصولگرا" شرط و رمز ادامهكارى رژيم را در گرو حفظ ولايت فقيه و "بازار تجارى" مىبيند. اما جناح "سبز" اين مدل را شكست خورده و به زيان رژيم مىداند و در عوض بر ج.اسلامى بدون ولايت فقيه و ايجاد سرمايهدارى "آزاد" تاكيد مىورزد.
متاسفانه، خيلىھا به ریشه ماجراء پی نبرده و ھمچنين به عواقب دھشتناك اين بازى خطرناك نيز فکر نكرده و در عوض واژهى "اصلاحات" را به فال نيك گرفته و به ھمين دليل از جنبش "سبز" حمايت مىكنند. اما بر خلاف چنين استنباطی، منظور مھندسين پديدهى "اصلاحات" ابدأ بھبود سياسى، اقتصادى، اجتماعى در زندگى پائينىھاى جامعه نيست. بلكه بر عكس، منظور اصلى آنھا از "اصلاحات" تنظيم ديپلوماسى همسو با قدرتھاى جھانى، كسب مجوز دائمى جھت بقاى رژيم و اساسأ بنيانگذارى يك نوع سرمايهدارى تابع غرب است. از اين رو، تبديل شدن ج.اسلامى به سرمايهدارى "آزاد" و يا ماندن در قالب "ولايت فقيه" ذرهاى از درد و رنج تودھاى محروم را نهتنھا دوا و يا كاھش نمىدھد بلکه شرايط زندگى محرومان را چند برابر دشوارىتر مىکند. بدبختى اين است كه خيلىھا اين سناريوى ضدكارگرى و جنگ جناحھاى رژيم را نه تنها از زاويه منافع برابر انسان مدرن به چالش نمیكشند، بلكه تعمق نكرده، پشت سر اين جانيان راه افتاده و دلشان خوش است كه مرگ بر "ولايت فقيه" و يا مرگ بر "ديكتاتور" داده و يا مى دھند. ترديدى نيست كه تعدادى فريب شعار مرگ بر ديكتاتور و ولايت فقيه را خورده و جھت تضعيف رژيم در تظاھراتھاى اخير شركت می کنند. اما حضور آنھا و از سوى ديگر سر دادن اينگونه شعارھا را نمىتوان به مثابه جنبش آزاديخواھى، مستقل و عليه تماميت جمھورى اسلامى بشمار آورد زيرا سر و ته اين جنبش ارتجاعى است و اساسأ عنصری تفكيك ناپذير از رژيم مىباشد. به ھر حال، اين تنھا انسانھاى سردرگم و ضد رژيم نيستند كه شعار مرگ بر ولايت فقيه و ديكتاتورى را مىدھند، بلكه رھبران جنبش "سبز" ھم اينگونه شعارھا را گاه در خفا و گاه بهطور علنى تائيد میکنند. براى نمونه، سخنگويان جناح "سبز" از طريق صادر كردن بيانيهھاى متعدد بارھا بر نامشروع و ديكتاتورى بودن دولت احمدىنژاد تاكيد ورزيده و در جريان نارضايتى خيابانى هم معترضين را تشويق نمودند كه مرگ بر ديكتاتور و ولايت فقيه را شعار بدھند.
بهطورکلی، صرف شعار مرگ بر ديكتاتور و مرگ بر ولایت فقیه نمىتواند به اين حركت حقانيت دموکراتیک ببخشد. زيرا اين ماھيت جنبش و اصولأ اين افق آن است كه جنبهى راديكال و يا بلعكس به آن مىھد. از اين رو، جنبش "سبز" بهدلیل پایهای که در نظام اسلامی و جناحهای بورژوازی ایران دارد، ارتجاعى است و قابل دفاع نمیباشد.
اما دلیل اينگونه دركھاى غلط از ابتدائىترين مسائل طبقاتی، عدم حضور يك جريان سوسياليستى، با پشتبانی تودهاى است. اگر چپ برخاسته از زندگی و مبارزهی کارگری در ميدان نبرد حاضر بود و به نارضايتى تودھاى کارگر و زحمتکش و محروم سمت و سوى راديكال و طبقاتی مىداد، آنگاه بعيد بنظر مىرسيد كه كسى در جبھهى رفسنجانى، موسوى، محسن رضايى و كروبى قرار بگيرد. ھمانطور كه همه میدانند تا قبل از شكلگيرى بلوك "اصلاح طلب"، از چپ تنھا حزب توده، سازمان اكثريت و محافلى از اين قماش با جمھورى اسلامى ھمگرایی داشتند. اما اعلام موجوديت "دوم خرداد"، بسیاری از "چپها" را بگونهای دگرگون ساخت كه در مدت زمان كوتاھى انواع و اقسام گرايشها از قماش حزب توده و سازمان اكثريت توليد مثل كرد و رسمأ به بلوك سرمايهدارى ايران پيوست. در اين رابطه، مى توان به انواع موضعگيرھاى دستراستى، انشقاقھا و شكلگيرى انواع و اقسام جمهوریخواهی و آحاد متفرقه و واپسگرا اشاره كرد. جالب اينجاستکه بعصى از اينگونه "چپ"ھاى واپسگرا که سنگ کارگران را هم بهسینه میزنند، با دیدن رویدادهای پس از انتخابات بهیاد قیام اکتبر افتادهاند و حضور فعال خويش در جنبش "سبز" را به مثابه دركى "بلشويكى" تلقى كرده و در اين راستا مواضع طبقاتى و عدم حضور كارگران سوسياليست در اين جنبش به غايت ضد بشرى را "منشويكى" مىدانند. اين تبين از "بلشويسم" نشان میدھد كه اين عاليجنابان تا چه حد و ميزانى واپسگرا و مرتجع شدهاند.
صديق جھانى
١٩ دسامبر ٢٠٠٩
ادامه دارد
نمايان شده: 168 | نظر: 0 | چاپ شده: 2010-01-09 17:47
از ميان مقالات:
2010-07-29 10:23
2010-07-29 08:05
2010-07-29 08:01
2010-07-28 21:39
