بھمن شفيق: حکایت لنین و سندیکا و الاغ تروا - پاسخ دوم به دوستدار حکمت
دوستدار عزیز حکمت،
خوب بود که این بار سوار پیکان شده بودی. توصیه میکنم بار دیگر سوار اتوبوس واحد شوی. پایینتر خواهم گفت چرا.
نامه ات حاوی خیلی حرفهاست که نمیشود به همهاش پرداخت. به بخشی از آنها خواهم پرداخت. نه مثل تو که از پاسخ قبلی من سؤال درآوردی که در مقابل سؤال من قرار بدهی. این بار هم نامه ات و پاسخ خودم را علنی خواهم کرد. اما این بار آخری است که این کار را می کنم. شاید همان دفعه اول باید علت آن را توضیح میدادم. حتماً خودت میدانی و بهتر از همه هم میدانی که چرا این روش بحث را برگزیدی. به احتمال قوی مطمئن هم بودی که من همان بار اول نامه و بحث را علنی خواهم کرد. با این حال ترجیح دادی که نامه بنویسی و از خیر مدیای پرتوان حزبی و روزنه بگذری. اینطور بود که می توانستی هم فضای لازم را برای بحث ایجاد کنی و هم خط و مرزی بین خودت و بچه غولهای قد و نیم قد روزنه کشیده باشی. اینطور بود که می توانستی هم حرفت را بزنی که «"یا حضرت معصومه بهمن شفیق مظلومه"» (کجا و چه وقتی از من مظلوم نمائی دیدی؟ اینها چیست که می بافی؟) و هم پشت بندش بدون وقفه رو به من بگوئی که «همه ما تو را عاشقانه و رفیقانه دوست داریم». شطرنجی را شروع کردی و دیدی که من هم وارد این شطرنج شدم. حقیقتاً این نوع گشایش امکانی را به من هم میداد که بحثم را فقط با فرمولهای خشک طرح نکنم، بلکه آن پیوند عاطفی لازمی را هم با کسانی داشته باشم که به نقدشان نشسته ام. پیوندی که 11 سال قبل درنیمه راه صحنه قطع شد. به چند و چونش و به بازیگرانش کاری نداریم. فعلا. همین قدر بگویم که هیچگاه این احساس رهایم نکرد که بحثها نیمه تمام ماندند و بعضی حرفها که همان موقع باید زده میشدند زیر گرد و غبار بر پا شده گم شدند. نامه ات این امکان را برای من هم باز میکرد که بحث را از همان نقطه ناتمام ادامه دهم. و ظاهراً این توافق نانوشته ای بین ما بود. اینطور نیست؟ نگو که باز هم به سبک شرلوک هولمز به تبیین قضایا نشسته ام. دوست نادیده ام، در سیاست ایران کسی که آرتور کانن دویل نخوانده باشد و کمی هم شرلوک هولمزی فکر نکند، کارش تمام است. ممکن است کنج دیوار بعدی به حسابش برسند. میگویی نه؟ از خودت شروع کنیم که در تاریکی نشسته ای و تیر می اندازی. یک نامه ات را به دو آدرس میل میکنی که هیچ ربطی به هم ندارند و نامه بعدی ات را به دو آدرس دیگری که خودشان هم بازیگران این صحنه اند. آن وقت میخواهی کسی کانن دویلی فکر نکند؟ آسمان سیاست ایران پر از شهابهای درخشانی است که میآیند و میروند و کلی باید فکر کرد که این یکی از کجا آمد. فقط یکی دو مورد را برایت ذکر کنم. سهراب صبح را می شناسی؟ این آقا همانی است که سه چهار سال قبل یکهو سر و کلهاش پیدا شد تا تمام قد به یاری «سوسیالیسم کارگری» ایرج بلند شود. اینهمانی است که گفته بود نادر را در جوانی در خانه خودش مهمان داشته و آن موقع دیده که نادر رولینگ استونز گوش میکرده و رولینگ استونز هم نصف پیراهنش پرچم آمریکا بوده و نضفش هم پرچم انگلیس. یعنی که اولاً ایهالناس این نادر بهنام که همان منصور حکمت باشد از همان جوانیاش سمپات آمریکا و انگلیس بوده و ثانیاً که گوینده که آقای صبح باشد از قدیمی های جنبش است. باشد، تا اینجا باز هم مشکلی نبود. بالاخره یکی که تمام این سالها توی سرکه خوابیده بود بیرون آمده و شروع به حرف زدن کرده بود. اما مسأله این است که آقای صبح به همان ناگهانی که در صحنه چپ ایران ظاهر شد به همان ناگهانی هم ناپدید شد. الآن حدود دو سالی است که از آقای صبح دیگر خبری نیست. باز هم میخواهی شرلوک هلمزی فکر نکنیم؟ به ویژه این که دیگرانی در همین فاصله پیدا شدهاند که به همان شکلی و با همان ادبیاتی مینویسند که صبح می نوشت. یک مورد دیگر را هم بگویم. صادق خوشمرام را می شناسی؟ زمانی آمد و بد و بیراهی به ما گفت و رفت و بعدش هم اثری از او نیست. گویی فلسفه وجودیاش همان بد و بیراه گفتن به ما بود. باز هم شرلوک هولمزی فکر نکنیم؟ یا خود تو دوست عزیز که شباهتهای غریب نوشتههایت با برخی نوشتهها سؤالها به ذهن می آورد. فکر نمیکنم دایره کسانی که شامل بررسی تطبیقی ادبیات تو شوند حتی به انگشتان یک دست هم برسد. نه نمی رسد، خیلی هم کمتر است.
اما این آخرین پاسخی است که به این شکل به تو می دهم. این روش بحث به نظرم کار خودش را به اندازه کافی انجام داده است. به ویژه این که این نوشته دوم تو با آن اولی فرق می کند. اینجا دیگر لودگی و شامورتی بازی است که تو چشم می زند. سؤال در مقابل سؤال میگذاری و مغلطه میکنی و محدوده طنز را تا زیر بند تنبان هم کش میدهی و شروع هم کردهای به رفقایم توهین کردن. اینطور نمیشود بحث کرد، دوست عزیز. من هم قصد پرداختن به این همه لودگی فشرده در مطلب چند صفحهای ات را ندارم. به درد خواننده نمی خورد. بعضی حرفها که زده ای اما حقیقتاً به خال زده اند. راستش بین این همه دوستدار و مرید و پیرو حکمت در تمام این سالها کمتر کسی را دیدهام که مثل تو حکمت را فهمیده باشد و «حکمتیست» باشد. راست میگویی، کوروش مدرسی سر از کوفه درآورده است. من هم نمیدانم تا کی میخواهد آن عنوان بیمسما را یدک بکشد. حکمتیست واقعی توئی. میدانی یک شاخص حکمتیست واقعی چیست؟ ادعای گزاف یا به قول معروف همان خالی بندی. خود حکمت این را در بسته بندی «ماکسیمالیسم» به جماعت می فروخت. برای تو هم ماجرا همین است. کسی پیدا شده و مدعی شده است که آن آنتی لنینیسمی که امروز به عنوان یک «بحث آزاد» در حزب کمونیست کارگری راه افتاده است، آشی است که خود حکمت بار گذاشته بود. کافی است یکی به وجنات آن حزب فخیمه و همه حکمتی هایی نگاه کند که در سالهای اخیر حکمت را هم طراز مارکس گذاشتهاند و کم مانده است لقب بزرگترین متفکر همه اعصار را به او اختصاص دهند. لنین که سهل است، افلاطون و ارسطو هم باید غلاف کنند. در دل این صحنه سازی ها هم تدفین حکمت در چند قدمی مارکس را داریم که راست و صریح و پوست کنده نماد همان اسطوره سازی است. تو اما در مقابل این تصویر دست به لودگی میزنی که «بهمن ... هیچ به این دقت کرده ای که از لحاظ علوم ماورا الطبیعه هم شدنی نبود که منصور حکمت را در دو جا هم در گورستان هایگیت و هم در میدان سرخ مسکو دفن کرد؟ هیچ دقت کرده ای آنجایی که منصور حکمت خوابیده است نامش گورستان است نه موزه و گالری که تو انتظار داری ما عکس لوکزامبورگ و تروتسکی و انگلس و بیژن جزنی و تقی ارانی و پدر کیا و انشاءاله به زودی زود به حق 14 معصوم فرخ نگهدار را از در و دیوارش آویزان کنیم؟». قبله عالم را می شناسی؟ اگر نخوانده ای حتماً بخوان. این همه شامورتی بازی در چند جمله؟ بنده خدا، یکی پیدا شده است که کل این ماجرای اسطوره سازی را به نقد کشیده است. آن وقت تو با پرروئی میگویی که نمیشد هم میدان سرخ دفنش کرد و هم هایگیت؟ عموجان، طرف میگوید این بازیها برای چیست، تو جواب میدهی که قبرستان گالری نیست؟ تازه شما که همان قبرستان را هم گالری کرده اید. سؤال اصلاً این بود که این اصرار به تدفین در کنار مارکس چه بود؟ مگر در لندن قبرستان دیگری پیدا نمیشد که باید کمک مالی جمع میکردند تا حکمت را کنار مارکس تدفین کنند؟ یداله خسروشاهی هم در قبرستانی در لندن به خاک سپرده شده است. مثل میلیونها آدم دیگر. اما این برای شما و برای لیدرتان مناسب نبود. الا و بلا باید در هایگیت می بود. قالی بافان گویون بولاق باتلاقی را خشک کردند تا لنینی را قدر بدارند که انقلاب کارگران را به پیروزی رسانده بود. شما اما محکم و استوار در راه بر پا ساختن مجسمه های 40 متری برنزی از رهبر فقیدتان گام بر میدارید که میراثش حزبی از شخصیتهای کاریکاتوری بود که خارج از محدوده حزبشان کسی نمی شناخت. برای سرکوب آن انقلاب استالینی لازم بود تا نسلی از قالی بافان گویون بولاق را براندازد، شما اما از همین الآن معجونی از استالین و کیم ایل سونگ درست کردهاید و صورتک مارکس را هم بر چهره اش گذاشته اید که جماعت را خر کنید. راستی اینقدر مردم را ببو فرض کرده اید؟ رو را بنازم.
میگویم دیگر نمیشود با تو در این سطح بحث کرد. آخر لودگی بیشتر از این هم مگر می شود؟ اعتراض میکنی که لودگی نکرده ای؟ آخر ردیف کردن یک سری اسم پشت سر هم و کش دادنش تا فرخ نگهدار غیر از لودگی چیز دیگری هست؟ خجالت نکشیدی اسم پدر کیا و فرخ نگهدار را کنار تروتسکی و لوکزامبورگ و انگلس آورده ای؟ نه، معلوم است که خجالت نکشیده ای. برای همین هم میگویم تو حقیقتاً یک «حکمتیست» واقعی هستی. تو حکمتیست هستی و نه آن نویسندههای قد و نیم قدی که در همین مدت برای اثبات این که حکمت لنینیست بود نقل قولهای بیست سال قبلش را نبش کردهاند. آنها اصلاً نفهمیده اند که ماجرا چیست. تو اما میدانی و خوب هم میدانی که میشود از یک طرف برای «پراتیک انقلابی طبقاتی لنین» عبارت پردازی کرد و بعد هم با افتخار کردن به این که اعضاء حزب نمیدانند «لنین خوردنی است یا پوشیدنی»، همان لنین را بیاعتبار کرد. آنها هنوز هم نفهمیده اند که نفس عبارت «لنین خوردنی است یا پوشیدنی» قبل از هر چیز حکم مهجوریت لنین است که آدمها ظاهراً حتی نمیدانند که آدمی بوده است در تاریخ. آن هم در جامعه ای که همین سی سال پیش فقط یک میلیون نسخه از منتخب آثار لنین در آن چاپ شده. تخم آنتی لنینیسم را با همین چیزها می کارند. می دانی، حکمت یک بار در یک تز مشعشش مدعی شده بود که مبارزه طبقاتی در یک نسل به نتیجه میرسد و از نسلی به نسل دیگر منتقل نمی شود. اینطوری میشد لنین و تروتسکی و انگلس و لوکزامبورگ و گرامشی را به موزه ها سپرد. و اینطوری است که آدمی مثل تو هم پدر کیا و فرخ نگهدار را به این لیست اضافه می کند.
بگذار همینجا مکثی هم داشته باشم بر این که حکمت « میراث باشکوهی از انسانیت برابری وآزادی» را بر جا گذاشت و رفت و از قرار تو هم میدانی که من هم در خلوت خود به آن معترفم و خود نمی دانم. قبلاً هم چیزهایی درباره سکولاریسم و مجازات اعدام و امثالهم گفته بودی. آخر به کجای این میراث دلتان را خوش کردهاید که رهبر فقیدتان را همردیف مارکس قرار داده اید؟ «اسطوره بورژوازی ملی و مترقی» را می گویید؟ اگر جوانتر ها خبر نداشته باشند پیرتر ها که میدانند که پنبه بورژوازی ملی از خیلی قبل تر از آن جزوه زده شده بود. از مسعود احمد زاده که کل بورژوازی ایران را وابسته و ارتجاعی دانسته بود تا گروه اتحاد کمونیستی و دستجات و محافل بیشماری از چپ انقلابی معروف به «گرایش سوسیالیستی» و «نظم نوین» و امثالهم که هیچکدام بورژوازی ملی را قبول نداشتند. فقط شیفتگان مات و مبهوت حکمت هستند که آن جزوه چند ده صفحهای را رعدی در آسمان بی ابر چپ ایران گمان می برند. مصادره کار دیگران هم در این مملکت امری بدیهی است. آخرین نمونهاش را هم توی همین نیروگاه بوشهر میبینی که همه میراث از شاه تا خاتمی را احمدی نژاد درسته قورت داده است. زبان شیرین فارسی حتی برای این مصادره ضربالمثل هم درست کرده است که «کار را کی کرد؟ آنکه تمام کرد». تازه گیرم که چنین بود و حکمت فی البداهه پنبه اسطوره بورژوازی ملی را زده بود. این کجا و «انباشت سرمایه» رزا لوکزامبورگ کجا؟ «دو جناح ضد انقلاب بورژوا امپریالیستی» کجا و «چه باید کرد» و «دو تاکتیک» و «امپریالیسم به مثابه آخرین مرحله سرمایه داری» لنین کجا؟ «تاریخ شکست نخوردگان» حکمت کجا و «شهریار نوین» و «یادداشتهای زندان» گرامشی کجا؟ نکند پراتیک انقلابی حکمت را می گوئید. باشد، اما مبارزه پیشمرگایتی کردستان کجا و سازماندهی ارتش سرخ تروتسکی در قطار در حال حرکت کجا؟ تزهای خودمختاری کومه له کجا و تزهای آوریل لنین کجا؟ تز مجمع عمومی و سبک کار کمونیستی کجا و کمیته های کارخانه تورین گرامشی کجا؟ درخشیدن در مقابل وحدت کمونیستی کجا و کنار زدن کائوتسکی و برنشتین کجا؟ بی حقم اگر میگویم که این فقط از همان کشوری میتواند بیرون بیاید که رئیس جمهورش به کمتر از مدیریت جهانی رضایت نمیدهد و تازگی هم یک «پهپاد» هوا کردهاند و بعدش هم مدعی شده که همه گزینه ها روی میز است و در همه جای دنیا به حریف حمله خواهد کرد. دوستدار حکمت عزیز، اگر از حکمت و حزب کمونیست کارگری چیزی در دنیا سر و صدا بلند کرده باشد، شبه نظرات تئوریک و درافزوده های من درآوردی او به مارکسیسم نبوده است، اکس مسلم خانم احدی است که باعث شده است اروپائی های آنتی اسلامیست برای «کمونیسم کارگری» ایشان غش و ریسه بروند. از «دولت در دوره های انقلابی» نام نبردم، برای این که اتفاقاً در همین جزوه است که بنیانهای تئوریک «حکومت انسانی» امروز حزب شما ریخته شده است. تزهای همین جزوه است که سی سال آزگار نگذاشته است بفهمید که جمهوری اسلامی ایران جمهوری بورژوازی ایران است و نه یک «ضد انقلاب امپریالیستی» پا در هوا. به این موضوع در روزهای آینده و در چهارچوب بحث دولت بیشتر خواهم پرداخت. اما اجازه بده از همین جا کانالی بزنم به ربطی که همین موضوع به سندیکا و سرنوشت اسالو دارد.
از تو پرسیدم که چند تا کارگر میتوانی نشان بدهی که از حکمت و اخلاف او تشکیل سندیکا و اتحادیه یاد گرفته باشند؟ چند کارگر سراغ داری که آموزه های حکمت ذرهای هم به آنها یاد داده باشد که چگونه میتوان یک قیام را سازمان داد؟ با ضد سؤال حکمت سراغ من می آیی که 1000 کمونیست آلمانی ای که میخواستم با آنها انترناسیونال بزنم کجا هستند؟ فعلاً کاری به این شامورتی بازی ندارم که بحثی را علم عثمان کردهاید که در بهترین حالت میتوانست یک پانویس در مشاجرات باشد و زمان خودش جوابش را هم دادم. من آن 1000 کمونیست آلمانی را نداشتم و ندارم. اصلاً میدانی، من امکان آن را هم نداشتهام که در حوزه مبارزه طبقاتی در کشوری با سنتهای بسیار عمیق فکری و سیاسی (ببخشید، میدانم که شما اهل سنت منت نیستید، اینها برای من اما مهم اند، اینها چهارچوبهای حرکت را از پیش تعیین می کنند) 1000 کمونیست آموزش بدهم.
مرا سرزنش میکنی که با عباس فرد تنها مانده ام؟ این آرامش دوستدار یک جائی حرف خوبی زد. گفت که یک روشنفکر باید بتواند توان تنها ماندن را هم داشته باشد. بگذار من هم بگویم که گاهی وقتها عین همین برای انقلابی ها هم صدق می کند. گو این که خود تو هم میدانی که من و عباس تنها نیستیم. اما اگر هم چنین بود، این را بگذار به حساب توانایی ما دو تا که ترجیح دادیم تنها بمانیم و اصولمان را به معامله نگذاریم. اگر نه خوب میدانی که برای امثال ما هم استودیو تلویزیونی به اندازه کافی پیدا می شد. اگر هیچ کاری هم در این 11 سال نکرده باشیم، این یک کار را کردیم که درست هنگامه سیلی که آمد و تمام شما را برد، یک صف کوچک ولی محکم از انقلابیونی را تشکیل دادیم که «نه» گفت. «نه» ای که امروز راه را برای خیلیها باز کرده و می کند. ما غرور و افتخار چپ را نجات دادیم دوست من.
اما من هم ضد سؤال خودم را دارم دوست عزیزم: 1000 کمونیستی که شما میخواستید پرورش بدهید و با آنها قدرت را بگیرید کجا هستند؟ حداقل تو یکی نمیتوانی کوتوله های روزنه را نشانم دهی و بگویی بفرما، این هم از کمونیستهای ما. نمیتوانی، برای این که اگر می توانستی دلت برای من تنگ نمیشد و نمی نوشتی که «اگر تو در این حزب مانده بودی و آن رفیقت "سانچو پانزا عباس فرد" هم بود و کوروش مدرسی اهل کوفه در نمی آمد امیر پیام ناز نمی کرد و الباقی کمونیستهای منفرد هم به جای اینکه از صبح علی الطلوع تا بوق سگ پاچه ما را بگیرند ، به حزب می پیوستند و در این 12 سال بر مدار صفر درجه دور نمی زدند، امروز رویاهایمان را ساخته بودیم». مثل این که یادتان رفته است که 11 سال پیش خلاف آن را گفته بودید. آن موقع قرار بود با رفتن ما راه شما به سمت انقلاب باز شود، حالا می گوئید ایکاش می ماندیم؟ بگذریم از این که کارگر کمونیستی مثل عباس فرد اصلا آن موقع نبود که بماند و مشکل آن حزب و حزب امروزتان هم همین بود که اصلاً زبان چنین کارگرهای کمونیستی را بلد نبود. اما لازم بود به الاغ تروای 22 بهمن میرسیدی تا این نکته را بفهمی؟ این از ضد سؤال من در برابر ضد سؤال تو. اما بحث اصلی جای دیگری است. همان جا که 11 سال قبل هم بود. آخر دوست عزیزم، انقلابی که تو و حکمت به دنبالش بودید و حمید تقوائی و مینا احدی هم امروز پرچمش را به دست گرفتهاند با انقلابی که ما میگفتیم و برایش هم کار میکنیم دو قواره مختلف بودند و هستند. این را در همان جوابت روشن کردهای. راستی از کدام رویاهای مشترک حرف می زنی؟ مگر بعد از آن آوریل سیاه رویای مشترکی هم بین ما مانده بود؟ مگر امروز رویای مشترکی بین ما هست؟ هنوز متوجه نشدی که «از منظر اژدها» جواز دفن آن رؤیاهای مشترک بود؟
11 سال پیش به من گفتید که دنبال این هستم که محفل کارگری را از زیر ضرب در ببرم. امروز هم از یک طرف میگویی که اگر مانده بودم به رویاهایمان میرسیدیم تا بعدش اضافه کنی که «زدن سندیکا در جمهوری اسلامی شبیه بازکردن مشروب فروشی در قم است اما تجربه غمبار اسانلو و دانشجویان چپ و غیره نشان می دهد که در بهترین حالت از ذکر مصیبت فراتر نمی رود. چیزی شبیه خواندن دعای کلثوم ننه برای تعجیل در فرج مهدی صاحب زمان». بعدش هم قیافه حق به جانب می گیری و میگویی که «سرمایه داری باید برود و سندیکا زدن را کسی از روی جزوه یاد نمی گیرد و من با حمید تقوایی موافقم اگر تو منتظری شوراها یا سندیکا ها شکل بگیرد بعد جمهوری اسلامی برود این هیچ وقت اتفاق نمی افتد». چقدر اغتشاش، چقدر سانتی مانتالیسم، چقدر هوچی گری. اولاً که سرنوشت اسانلو به هیچ وجه غمبار نیست. اسانلو اولین زندانی سیاسی این مملکت نیست و آخرینشان هم نخواهد بود. او یک فعال سرشناس جنبش کارگری است با عقاید ویژه خود. عقایدی که از همان درون زندان هم برایش کار می کند. میشود من و شما مخالف آن باشیم. اما سرنوشت اسانلو به هیچ وجه غمبار تر از سرنوشت آن سوپر انقلابیونی نیست که از زور انقلابی گری سر از خارج از کشور درآوردهاند. نه مثل ماهایی که بعد از چند سال این سوراخ و آن سوراخ رفتن از مملکت فرار کردیم. بگذار داستانی برایت تعریف کنم. زمانی نه چندان دور یک وبلاگنویس چپ خوش ذوق جوان در ایران کار می کرد. وبلاگی داشت بسیار خواندنی و سرشار از مطالب انتقادی. گاهی هم کارهای بسیار باارزشی در رابطه با جنبش کارگری می کرد. حدود دو سال قبل مطلبی در وبلاگش درج کرد که سراسر آکنده از خشم بود و احساس انزجار به جلادان اوین. و چه مورد تحسین قرار گرفت این وبلاگنویس جوان. چه بسیار کامنتها که از او میخواستند از وجود انقلابی خویش حفاظت کند. میدانی واکنش من چه بود؟ تا این مطلب را خواندم به رفقای دور وبرم گفتم که کار فلانی تمام است، میخواهد بیاید خارج. دوهفته نکشیده بود که خبر خروجش از کشور را شنیدم.امروز او هم مثل همه قبلیها پای کامپیوتر و فیس بوکش مشغول انقلاب از راه دور است. راستی میدانی که پس از انقلاب سبز شما هم موجی از پناهندگان به سمت خارج از کشور راه افتاده است؟ میدانی که خیلی از اینها هم چپند؟ کسانی هستند که از موضع چپ میخواستند رهبری انقلاب سبز را از دست موسوی و کروبی خارج کنند و کارگری هایشان هم به چیزی کمتر از تشکل ضد سرمایه داری رضایت نمی دادند؟ حالا اینها هم به جمع ما قدیمیها در خارج از کشور اضافه شده اند. فکر میکنی تحت تعقیب بودند؟ راستش خیلی هاشان نبودند. اما میدانی برای چه آمدند؟ برای این که اینها هم با قیافه ای نگران از این شکوه می کنند که کاری نمی شود کرد، برای این که یاد نگرفتند که چطور میشود در قم مشروب فروشی باز کرد. تبعید دردناک است، دردناک تر از آن اما تبعید داوطلبانه است. و از قضا تزهای امثال تو و حمید تقوائی هستند که راه را برای همین تبعید داوطلبانه باز می کنند.
از حمید تقوائی برای من نقل قول می آوری که «این جامعه به هر بهانه ای دست میزند و به هر ریسمانی متوسل میشود. بخصوص در جامعه اختناق زده ای كه آزادی در آن نیست٬ نهادهای مدنی- سیاسی نیست. حزبی مانند حزب ما نه تنها زیرزمینی است بلكه حتی اگر زیر زمین هم پیدایش كنند سرش را میبرند. نیروهای رادیكال و انقلابی به كنار، حتی نیروهای اصلاح طلب هم تبعیدی هستند. در جامعه ای با اختناق كامل چیزی طبیعی تر از این نیست كه مردم در دل شكافهای بالا بخواهند دعواهایشان را به پیش ببرند». آخر تو هم این داستانها را باور میکنی که «نیروهای اصلاح طلب هم تبعیدی هستند»؟ اینطور نیست دوست عزیز نادیده ام، کسی آنها را تبعید نکرده است. این آرایشی بود که بخشی از بورژوازی به خود داد تا بهتر بتواند در ائتلاف با متحدین طبیعیاش درعرصه جهانی کارش را جلو ببرد. دوست عزیز این ادامه همان استراتژی حجاریانی «فشار از پایین، چانه زنی از بالا» است که حالا جایش را به «فشار از بیرون، چانه زنی در بالا» داده است و هشت ماهی هم چاشنی شورش خیابانی را به آن اضافه کرد. امثال تو و تقوائی هم این حب را قورت میدهند که ای داد و بیداد، در این مملکت دیگر نمیشود کاری کرد. بگذریم از این که حزب شما را زیر زمینی اعلام کردن به شوخی بیشتر شباهت دارد تا به واقعیت. حزب شما سالهاست که زمین را ترک کرده است و فقط روی آنتن ها میشود پیدایش کرد. شوخی می فرمایی دوست من. اتفاقاً چون حزب شما زیر زمین نیست، نمیتواند قوانین کار روی زمین را هم بفهمد. اتفاقاً چون حزب شما کار زیر زمینی بلد نیست - یا بهتر است بگوییم عطای کار زیر زمینی را به لقای کار مدیائی بخشیده است - نمیتواند بفهمد که سندیکا را چطور میشود زد. یک فرق جزئی هست بین حزب شما که برجستگی کادرهایش با تعداد عکسهای گالری وبلاگشان و تعداد مصاحبههای تلویزیونی اشان معلوم میشود تا یک حزب مخفی کار زیر زمینی که از قضا قیافه کادرهای برجسته اش را کسی نمی شناسد. همان 11 سال قبل هم این همان کار زیر زمینی بود که اسمش را جمع یاران حیدر گذاشتید و به سخره اش نشستید که قرار است محفل کارگری را از زیر ضرب در ببرد. حمید طنز خوبی دارد. بگذار بگوید که حزب شما زیر زمینی است. اما تو دیگر این حرفها را نزن.
دوماً مرا مورد انتقاد قرار میدهی که برای سرنگون کردن رژیم منتظر ایجاد سندیکا هستم و مینویسی که «سرمایه داری باید برود و سندیکا زدن را کسی از روی جزوه یاد نمی گیرد و من با حمید تقوایی موافقم اگر تو منتظری شوراها یا سندیکا ها شکل بگیرد بعد جمهوری اسلامی برود این هیچ وقت اتفاق نمی افتد». آخر به کجای این شب تیره بیاویزم قبای خود را؟ این «سرمایه داری باید برود» را دیگر از کجا آورده ای؟ شما که حرف اول و آخرتان این است که «جمهوری اسلامی باید برود» و «اسلام سیاسی باید برود». تمام هم و غم شما هم که در سالهای اخیر معطوف به دادن تضمینات لازم به متحدان طبیعی تان بوده است که گرچه اسمتان حزب کمونیست کارگری است، اما آن انقلابی که شما میخواهید فعلاً کاری به سرمایه داری نخواهد داشت. اگر نه حکمت شعار «حکومت انسانی» و تزهای مشعشعی از قبیل «انقلاب زنانه» و «انقلاب مدرن» و «انقلاب انسانی» و غیره چه بود؟ حکمت نامه پراکنی به آقای اوباما و درخواست کمک از ایشان و دادن تضمینات لازم مگر غیر از این بود؟ رو به سرمایه دار آن طور حرف میزنید، اما حالا که بحث سندیکا مطرح شده است یک دفعه فیلت یادت هندوستان کرده که «سرمایه داری باید برود»؟ بعدش هم می گویی که در این مملکت نمیشود سندیکا زد؟ یعنی این که آی کارگرها، سندیکا مندیکا را ول کنید، فعلاً انقلاب کنید تا بعد به سندیکا برسیم. میدانی یک علت این که در همان جمهوری اسلامی سندیکا کم زده شده و آنهایی هم که تشکیل شدهاند هزار مشکل دارند همین تزهای امثال شماهاست؟ به سرنوشت غمبار اسانلو و سندیکای واحد اشاره میکنی و آن را شاهد مثال خودت می آوری. پس لطف کن و ادبیات حزب خودت با احزاب حواشی آن را هم مرور کن. آن وقت خواهی دید که اتفاقاً همین حزب شما هم جزو آنهایی است که در این سالها به اندازه کافی سنگ سر راه سندیکا انداخته اند. جوش نیار و ناله سر نکن که «آی، این دارد جمهوری اسلامی را تبرئه میکند و به چپ انتقاد می کند». برو و نوشتههای آقایان صابر و جوادی بر علیه سندیکای واحد را مطالعه کن. برو و ببین که آقای صابر چطور در گیر و دار بگیر و ببند اعتصاب کارگران واحد مطلب مینوشت و غلامرضا میرزائی در حال فرار را به سازمان اطلاعات منتسب می کرد. برو و مطالب بیشمار آقای جوادی در ذم سندیکا و گرایش راست را بخوان. برو و انبوه انشاهای جوجه «کمونیستها»ی روزنه را در ستایش مجمع عمومی که چیزی به غیر از نکوهش همان سندیکاها نبود و نیست بخوان. برو و ببین که هر وقت سندیکا دست به اعتصاب زد، هر وقت خیابان را قفل کرد، هر وقت هفت تپه ای ها جاده ها را بستند، پهلوان پنبه های حزب شما آن را به حساب خود نوشتند و هر وقت سندیکا عقب نشینی کرد، آن را به پای رهبری راست سندیکا نوشتند. برو و حجم همه این پرووکاسیون ها را ببین و همه آنها را به توان چند برسان تا بدانی چرا در این مملکت دو تا سندیکای نیمه جان باقی مانده. میگویم به توان چند برسان، برای این که در این ضدیت با سندیکا اتفاقاً دست حزب شما هم در دست همه چپهای دیگری هم هست که به قول تو بهمن شفیق با آنها میانهای ندارد. ناگفته نماند دوست عزیز، که در این ضد سندیکاگری هم آن سایر بخشهای چپ رادیکال به اندازه کافی از منصور حکمت وام گرفته اند. نه دوست من، اگر چپ پشت سندیکاها را خالی نمی کرد، اگر چپ به تخریب مبارزه برای ایجاد سندیکاها دست نمی زد، اگر چپ به انواع حیل پشت سر فعالین سندیکائی کمپین راه نمی انداخت، جمهوری اسلامی با همه هارت و پورتش نمیتوانست به این راحتی از پس سندیکاها بر آید.
سوماً و مشکل اصلی اینجاست. چه کسی گفته است که زدن سندیکا برای سرنگونی جمهوری اسلامی است؟ دوست نادیده من، چرا هر وقت حرف زدن سندیکا پیش میآید حرف سرنگونی جمهوری اسلامی را پیش می کشید؟ شما هنوز نفهمیده اید که کارگر نمیتواند منتظر نتیجه مبارزه بنده و جنابعالی برای سرنگونی جمهوری اسلامی بماند. اگر برای شما رژیم جمهوری اسلامی هنوز که هنوز است «دولت در دوره انقلابی» است و در آن «سیاست بر اقتصاد تقدم دارد»، برای کارگر از همان اول هم دولت، دولت سرمایه و سرمایه داران بوده است و هست. بیچاره ایرج آذرین یکی دو سال قبل برای توجیه همین غیر سرمایه داری بودن دولت چیزی به این مضمون نوشته بود که دولت اسلامی مانع انباشت سرمایه است اما در همین دولت لایه عظیمی شکل گرفته است که بخش عمده سرمایه اجتماعی را کنترل می کند. نقطه مشترکش را با «دولت در دوره های انقلابی» می بینی؟ سی سال است که یک مشت آدم سرمایه ها را کنترل میکنند و از کله سحر تا بوق سگ از کارگر کار میکشند و حقوقشان را هم شش ماه شش ماه پرداخت نمی کنند، اما نظریه پردازان «مارکسیست» ما به آنها نمیگویند سرمایه دار. چرا؟ برای این که ریش دارند و روزه میگیرند و به ولی فقیه اعتقاد دارند. این حکایت شما و دولت «غیر متعارف» و اسلام سیاسی است. برای همین هم هست که به تخطئه مبارزه کارگر برای ایجاد سندیکایش می نشینید. با اجازه شما دوست گرامی و حمید تقوائی، کارگرها از باز کردن مشروب فروشی در قم کوتاه نمی آیند. کارگرها نمیتوانند از زدن سندیکا کوتاه بیایند. چارهای جز این ندارند که سندیکایشان را بزنند. منتظر نتیجه مبارزات قهرمانانه شما و انقلاب سبز هم نمی مانند.
دوستدار حکمت عزیز، با حرکت از همین پیش فرضهای متفاوت است که برای امثال من دو اعتصاب دیماه و بهمن ماه 84 راننده های اتوبوسرانی تهران هستند که نقطه عطفهای مبارزه طبقاتی در ایران را تشکیل میدهند و برای شما و رفقای حزبی تان به هم زدن کنفرانس برلین. راستی چند سال طول کشید تا در کنار همانهایی قرار بگیرید که کنفرانس شان را به هم زده بودید؟ توافق کنیم که هیچ توافقی نداریم. اینطور بهتر است.
اول نوشته به تو گفتم که امیدوارم دفعه بعد سوار اتوبوس شوی. حالا میفهمی چرا؟ برای این که از راننده اش بپرسی که سندیکا برایش چه اهمیتی داشت و دارد؟ این را هم ازش بپرس که نظرش راجع به کنفرانس برلین چیست؟
حالا میبینی که چقدر فرق هست بین ما؟ به همین دلایل ساده بود که ما منتظر الاغ تروا نماندیم تا اعلام کنیم که «طغیان سبزها جنبشی است ارتجاعی». تو اما تا 22 بهمن رفتی که بعد به این نتیجه برسی که افسار این جنبش دست موسوی است و بدون فراخوان او آب از آب تکان نمی خورد؟ این هم دلیل دیگری است برای آنکه گفته بودم تو حقیقتاً حکمت را می فهمی. من هم فکر میکنم حکمت پیچیدهتر از آنی حرکت میکرد که حمید تقوائی کرد و همه تخم مرغهایش را در سبد انقلاب سبز نمی ریخت. علاوه بر این هم حکمت به هیچ وجه دچار این خبط نمیشد که ادای تعهد به آزادی بیان را در بیاورد و اجازه دهد که این بحث آزاد درباره لنین راه بیفتد. نه به این خاطر که با آن تزهای آنتی لنینیستی مخالفتی بنیادی داشت. برعکس. چه بسا با همه آنها موافق نیز می بود. اما حکمت هیچگاه به این شکل ابتدائی و زمخت و در این مقطع بحث لنین را باز نمی کرد. به دو دلیل ساده. اولاً به این دلیل که با این چوب حراجی که بر لنین زده شده حزب کمونیست کارگری یک کارت مذاکره خودش را با «نیروهای سکولار» با دست خودش و داوطلبانه زمین گذاشته است. حکمت این را برای زمانی کنار می گذاشت که وقت تقسیم کردن غنائمی رسیده باشد و نه الآن. حکمت صالحی نیا را به گوشهای میکشید و با او صحبت میکرد و از او میخواست که از طرح این بحث فعلاً صرفنظر کند. کاری که تقوائی نکرد (و یا شاید هم کرد و تیغش نبرید). بعد هم که بحث راه افتاد، حکمت سرنوشت آن را دست مصطفی صابر و محسن ابراهیمی نمی داد و خودش وارد میدان می شد. بیچاره حمید اما در هنگامه این بحث سرنوشت ساز به بحث کمپین جهانی سنگسار پرداخته است. دوم این که حکمت اجازه طرح بحث لنین و لنینیسم را به این شکل پا خورده نمی داد. من و تو او را میشناسیم و میدانیم که اگر او این بحث را مطرح می کرد، به گونهای به آن می پرداخت که عضو حزب فکر کند بحثی بدیع شنیده است. با ماجراهایی مثل چکا و کرونشتاد وارد بحث نمی شد. لطفاً نگو که چوب حراجی زده نشده، نگو که اینها بحثند و جواب می خواهند. خود تو به خوبی میدانی که همه این بحثها قبلاً شدهاند و پاسخها هم قبلاً داده شده اند. آدمها با این بحثها در حال جابجایی ارزشها هستند و نه در حال جستجوی حقایق. اتفاقی نیست که این بحثها در تداوم انقلاب سبز و حکومت انسانی طرح شده اند. اتفاقی هم نیست که حزب شما در این ماجرا به بحث آزاد رو آورده است. این راه شیفت کردن حزب به یک حزب «مدرن» است. یادت میآید که در همان زمان جدائی ما مهدی خانبابا تهرانی در مصاحبهای به جانبداری از منصور حکمت بلند شده بود و چیزی به این مضمون گفته بود که «آقای حکمت لااقل مدرن است. مخالفین او مارکسیستهای سنتی هستند» (نقل به معنی). الآن هم ادامه همان نمایش است. این بار این «مدرن» ها هستند که ابتکار عمل را به دست گرفته اند. در حاشیه این را هم بگویم که در آن ماجرای کرونشتات من یک تروتسکیست تمامعیار هستم.
بگذار نامه ام را با اشاره به تهدیدی به پایان برسانم که در آخر نامه آورده ای. مدعی شدهای که نباید جنگی را شروع کنم که نمیتوانم به پایان برسانم. بگذار این دغدغه من باشد. اما چه شباهت غریبی است بین این جمله ات با آنچه که 11 سال قبل شنیدم: «این جنگی که تو می خواهی شروع کنی شیرجه در فنجان است، به خودت رحم کن». نمیدانم فنجان به چه میگویی؟ به آن میراث با شکوه حکمت؟ به آن «استوارترین حزب چپ ایران»؟ اگر منظورت اینها است که داری تناقض می گویی. با این حال اگر منظورت حمید تقوائی و حزب کمونیست کارگری است، بگذار به تو اطمینان خاطر بدهم که به جنگ آنها نخواهم رفت. حزب کمونیست کارگری پس از حکمت، تنها سایهای است از گذشته. این حزب بیش از آنکه با میراث چپ انقلابی ربط داشته باشد، تلاشی است برای تبیین یک سیاست چپ درون بورژوازی و قرار گرفتن در چهارچوبهای سیاست بورژوائی. این یک حزب پست کمونیستی است که پوسته آن با محتوایش دیگر خوانائی ندارد. حالا هم در حال پوست اندازی است تا لباس جدید متناسب با محتوای خود را انتخاب کند. جدل نظری با این حزب هیچ دستاوردی برای مارکسیسم به همراه نخواهد داشت. این حزب نه یک گرایش اصلی درون بورژوازی است و نه وزنی در مباحثات مارکسیستی دارد. منصور حکمت اما فرق می کند. این منصور حکمت است که پایان چپ انقلابی 57 را نمایندگی می کند. با حکمت چپ انقلابی دهه پنجاه به اوج و به پایان نظری خود رسید. به گوشه گوشه این چپ نگاه کن، همه جا اثری از حکمت می بینی. حزب شخصیتهایش را میبینی که چطور در قالب مارکسیسم انقلابی م. رازی حلول کرده است، اجرای کمونیسم فوری اش را میبینی که چطور در جریان لغو کار مزدی پایدار و حکیمی و محفل نگاه وارثان خلف خود را یافته است، ضد سندیکاگری اش را میبینی که در تمام چپ گسترش یافته و سکولاریسم و «مدرنیته» اش را هم در چپ شبه انقلابی میتوانی دنبال کنی. حکمت روح سرگردان چپ شکستخورده 57 بود، وجدان آن بود و شعور آن. حکمت انقلاب شکستخورده 57 را در ذهن خود به پایان رساند. مارکسیسم ایرانی برای پالایش خود باید حکمت را رفع کند. رد حکمت کافی نیست. این را خیلیها کردند. باید او را رفع کرد. مارکس میگفت: Aufheben.
حالا تو میگویی به خودم رحم کنم. 11 سال قبل حکمت در مقابل انتقادات من همین تهدید را کرد و گفت که در حال نوشتن آخرین مطلب شبه مارکسیستی ام هستم. این را آذرین هم چند سال بعد خطاب به من تکرار کرد. بحثهای حکمت به حکومت انسانی ختم شدهاند و آذرین هم که دیگر رسما مرتضی محیط چپ رادیکال شده است. نگران من نباش.
افسوس که نمی شناسمت. شاید اگر می شناختمت من هم میتوانستم بنویسم که دوستت دارم. بعضی از رفقای قدیمیام را دوست دارم. از جمله حمید را. میتوانی جیغ جیغ های مدونا را گوش کنی و حال کنی. من هم دارم موتسارت گوش می کنم. کنسرتو پیانو شماره 24. بسیار زیباست.
شاد باشی
بهمن شفیق
2 شهریور 89
24 اوت 2010
ضمیمه: نامه دوم «دوستدار حکمت»
از دایی جان ناپلئون تا بهمن شفیق
به سوی سرنوشت
لینکن پس از پیروزی یکه و تنها دادگاه را ترک می کند.چهار نفر انتظار او را می کشند، مری تاد و داگلاس از آن جمله اند. مری با نگاهی اغواگرانه پیروزی او را تبریک می گوید.سپس داگلاس پیش می آید و با او دست می دهد:" قول شرف می دهم که دیگر هرگز تو را دست کم نگیرم." لینکن در پاسخ می گوید" هیچ کدام از ما نباید یکدیگر را دست کم بگیریم" او می خواهد برود که صدایی فرا می خواندش:" شهر در انتظار است" لینکن به طرف در قدم بر می دارد، پرده کاملا روشن می شود و ما صدای جمعیت را از خارج تصویر می شنویم که او را تحسین می کنند.
جان فورد و لینکن جوان
بهمن عزیز ساعت دو و نیم شب است و امروز به جای توپولوف تخماتیک سوار یک پیکان مدل 57 شدم که از بس صدا می داد فکر کردم سوار ترن شدم شبیه ماشین اشباح بود باورت نمی شود راننده اش یک پیرمرد هفتاد ساله بود که در این سن و سال بیمه نداشت و می گفت اگر یک روز کار نکنم پنیر دارم بخرم.
الان هم دارم مدونا گوش می کنم (فحش نده) به حمید تقوایی گفتم یک برنامه بگذارد با نام مدونا ننگت باد جان لنون روحت شاد.
بهمن تو با آرتور کانن دویل نسبتی نداری؟ توصیه می کنم شرلوک هلمز زیاد تماشا نکن جنبه نداری
گفته ای
هیچ به این دقت کردهای که چرا مریدان این «غول فکری» زمان فقط از «مارکس و منصور حکمت» حرف می زنند؟ هیچ متوجه شدهای که فلسفه تدفین این مراد تو در کنار مزار مارکس و قرار دادن عکسهای مارکس و حکمت در کنار هم این نیز بود که انگلس و لنین و رزا لوکزامبورگ و دیگران را به رده دوم تنزل دهد؟
بهمن هیچ به این دقت کرده ای که هر آدمی را تنها در یک محل می توان دفن کرد؟ هیچ به این دقت کرده ای که از لحاظ علوم ماورا الطبیعه هم شدنی نبود که منصور حکمت را در دو جا هم در گورستان هایگیت و هم در میدان سرخ مسکو دفن کرد؟ هیچ دقت کرده ای آنجایی که منصور حکمت خوابیده است نامش گورستان است نه موزه و گالری که تو انتظار داری ما عکس لوکزامبورگ و تروتسکی و انگلس و بیژن جزنی و تقی ارانی و پدر کیا و انشاءاله به زودی زود به حق 14 معصوم فرخ نگهدار را از در و دیوارش آویزان کنیم؟ در برابر این کشف های اخیرت تنها باید گفت دایی جان ناپلئون آسوده بخواب که بهمن شفیق بیدار است ."
اما روایت خودت را از آن تز بشنویم
دوستدار عزیز منصور حکمت، آن تز این بود که ماجرای دو خرداد یک شعبده بازی نیست که بشود یکشبه دودش کرد و به حسابش رسید. آن تز این بود که جمهوری اسلامی جمهوری بورژوازی ایران است، که انقلاب تنها با یک مشت آخوند طرف حساب نیست، که بورژوازی ایرانی با تمام قد و قواره اش پشت رژیم قرار دارد و کسی که حرف از انقلاب کارگری میزند فقط با یک دار و دسته چاقوکش حزب اللهی روبرو نیست، با یک طبقه روبرو است که تمام قدرت خود را برای جلوگیری از انقلاب به کار خواهد گرفت. آن تز این بود که انقلاب کار یکی دو شب و یکی دو فراخوان و دمبل و دستک مدیائی نیست. کار میخواهد و سازمان. به این تز گفتید «دو خردادی».
بگذار از آخرین جمله ات شروع کنیم ،انقلاب کار می خواهد و سازمان و چقدر این دو واژه به تو می آید بهمن جان می توانی برای ما عقلای نادان شرح دهی کل کارهایی که در این 12 سال کرده ای چه بوده است ؟ حزب ساختن پیشکش ، به جز آشنایی با این نویسنده محبوب من عباس فرد که انصافا عین سانچو پانزا همیشه در کنار توست و تله موش گذاشتن برای استوارترین حزب چپ ایران و بالا پایین کردن جد و آباد مدونا و مایکل جکسون و درافتادن با تنها مدافع تاریخ کمونیزم و مارکس و لنین "منصور حکمت" و نگاه کردن به ساعتت که سوت پایان را بکشی و کارت عضویتت را پس بدهی و اعلام کردن سال 2000 به عنوان سال انتقال طبقاتی و اعلام شکست ما و شیطان سازی از منصور حکمت با چنگ زدن بر هر تک عبارتی و سندیکای اینترنتی کارگری درست کردن و غیره کار دیگری هم کردی ؟ "یا حضرت معصومه بهمن شفیق مظلومه"
ما خیلی چیزها را پشت سر گذاشته ایم، در اتاق امن زندگی نمی کنیم به قول منصور حکمت ضعفهای زیادی داریم صد بار هم حرفش را زده ایم چه کنیم بهمن بیرون اینجا حزب بهتری سراغ داری بگو من و بچه غولها بیاییم.
همه اینها را گفتم که با انصاف و بی ریا اعتراف کنم که دلم برایت تنگ شده استو حتما شنیده ای که می گویند تنها کسی طعم دلتنگی را می فهمد که معنای وابستگی را چشیده باشد بهمن اگر تو در این حزب مانده بودی و آن رفیقت "سانچو پانزا عباس فرد" هم بود و کوروش مدرسی اهل کوفه در نمی آمد امیر پیام ناز نمی کرد و الباقی کمونیستهای منفرد هم به جای اینکه از صبح علی الطلوع تا بوق سگ پاچه ما را بگیرند ، به حزب می پیوستند و در این 12 سال بر مدار صفر درجه دور نمی زدند، امروز رویاهایمان را ساخته بودیم.
باید کاری کرد که یک آلت پریش در حد کارشناسان درجه هشتم صدای آمریکا به مردم نگویند برای اولین بار یک طبقه ای پیدا شده است آن هم طبقه روحانیت انگل شیعه که ظاهرا می خواهد جانش را فدای طبقات دیگر بکند و خامنه ای در یک روز تا بستانی بر سر بودن یا نبودن خودش رفراندوم می کند و موسوی اردبیلی می خواهد دادگستری آزاد راه بیاندازد.
بهمن گفته ای
دوست عزیز نادیده ام، به این سؤال جواب بده که چند کارگر زدن سندیکا و اتحادیه را از بحثهای حکمت یاد گرفته اند؟ چند کارگر در اثر اندیشههای حکمت و اخلاف او حتی ذرهای هم به فکر این افتاده است که یک قیام را چگونه میتوان سازمان داد.
من جواب می دهم اما قبلش تو به این سوال جواب بده
يک سازمان ١٠٠٠ نفره کمونيست کارگرى اکتيو در آلمان نشان ما بدهيد، ما همانروز بين الملل کمونيسم کارگرى را اعلام ميکنيم(منصور حکمت)
اما جواب من
بگذریم که زدن سندیکا در جمهوری اسلامی شبیه بازکردن مشروب فروشی در قم است اما تجربه غمبار اسانلو و دانشجویان چپ و غیره نشان می دهد که در بهترین حالت از ذکر مصیبت فراتر نمی رود. چیزی شبیه خواندن دعای کلثوم ننه برای تعجیل در فرج مهدی صاحب زمان.
سرمایه داری باید برود و سندیکا زدن را کسی از روی جزوه یاد نمی گیرد و من با حمید تقوایی موافقم اگر تو منتظری شوراها یا سندیکا ها شکل بگیرد بعد جمهوری اسلامی برود این هیچ وقت اتفاق نمی افتد.
به قول حمید تقوایی
این جامعه به هر بهانه ای دست میزند و به هر ریسمانی متوسل میشود. بخصوص در جامعه اختناق زده ای كه آزادی در آن نیست٬ نهادهای مدنی- سیاسی نیست. حزبی مانند حزب ما نه تنها زیرزمینی است بلكه حتی اگر زیر زمین هم پیدایش كنند سرش را میبرند. نیروهای رادیكال و انقلابی به كنار، حتی نیروهای اصلاح طلب هم تبعیدی هستند. در جامعه ای با اختناق كامل چیزی طبیعی تر از این نیست كه مردم در دل شكافهای بالا بخواهند دعواهایشان را به پیش ببرند.
اما بحث من با حمید تقوایی از فردای عاشورا شروع شد که باید مردم متوهم به موسوی را تنها گذاشت تا یاد بگیرند از یک سوراخ هر بار گزیده نشوند و اجازه داد مارها به نیش عقربها بمیرند و در این مقطع هیچ کاری نکردن بهترین کار است.
بهمن عزیزاگر مردم ایران یکبار دیگر در 22 خرداد 88 از تاریخ درس نگرفتند و و دنبال صف چهارپایان انقلاب خوار در انتخابات شرکت کردند و نشان دادند که تاریخ همچون پیرمردی ست که کسی حوصله گوش دادن به حرفهایش را ندارد در 22 بهمن 88 یکبار دیگر همان اشتباه را در ابعاد فاجعه آمیز تر و دراماتیک تری تکرار کردند و دنبال الاغ تروا راه افتادند و اینجا بود که حزب اشتباه کرد و بازی حریف را نخواند و به مردم نگفت در خانه بنشینند.
اما بهمن جان من چون از این نمایشنامه ها زیاد بازی کرده بودم ته این ماجرا را می دانستم.توازن قوا را درک می کردم و ...
بهمن کدام فیلم بود که نورما دزموند می گفت "من بزرگم این فیلمها هستند که کوچک شده اند؟
اتفاقا این جنبشی که می گفتند به فرد وابسته نیست از روزی که ما به خانه برگشتم انگار خاک مرده رویش پاشیدند. هر وقت بیمه بیکاری و لغو مجازات اعدام و منشور مطالبات حداقلی کارگران و ...در شعارهای آن چشم امید ملت رفت خبرمان کنید وگرنه آنقدر الله اکبر بگویید که الله اکبر دونتان پاره شود.
و بهمن عزیزم در پایان گفته ای
معروف است که دور جدید هر جنگی از همانجائی آغاز میشود که در دور قبل به پایان رسیده بود. منتظر بمان. در روزهای آینده همان بحثهایی را مجدداً منتشر خواهم کرد که زمانی به ضرب و زور تبلیغات و لشگرکشی بچه غولها «دو خردادی» جا زدید تا امروز به این کشف نائل شوید که اصلاً خود لنین مسئول پیدا شدن جک و جانورهای اسلامی هم بوده. منتظر باش و ببین که 12 سال قبل هم موضوع بر سر همین بوده و نه بر سر خاتمی و طه هاشمی. منتظر باش و ببین. امیدوارم تا آن زمان سوار توپولف نشوی و باز هم فرصت پیدا کنی تا لااقل آن نوشتهها را - شاید باز هم - بخوانی. شاید این بار بتوانی توهمات خودت را تکان بدهی و به چشم واقعیت نگاه کنی. از روبرو و با شهامت
نقد صالحی نیا بر لنین یک نقد است یک عده مساله را ناموسی کرده اند نه کسی چوب حراج زده است و نه کسی می تواند لنین را حراج کند. باید این نقد را با نقد جواب داد. این حکومت انسانی را هم انقدر پیراهن عثمان نکنید این یک شعار است حمید تقوایی هم هزار بار توضیح داده است. شما با نگاه خطا پوش با آن کنار بیایید.
ببین بهمن عزیز می گویند هیچ وقت جنگی را شروع نکن که نمی توانی آن را به پایان ببری. این جنگی که تو می خواهی شروع کنی شیرجه در فنجان است، به خودت رحم کن.
مضافا این جنگ را با چه کسی می خواهی شروع کنی؟ همه ما تو را عاشقانه و رفیقانه دوست داریم. تو در خلوت می دانی که منصور حکمت توانست قهرمان باشد پس تو دست کم قول بده چون انسان با وجدانی رفتار کنی.
منصور حکمت رفت اما جاودانه شد ، میراث باشکوهی از انسانیت برابری وآزادی و شیفت یک نسل از جوانان به کمونیزم کارگری را قالب ریزی کرد تو می توانی همه اینها را نبینی و بگویی پس سندیکا چه شد.
تو می توانی این جنگ را شروع کنی اما کاش راه بهتری را انتخاب می کردی گوش ما از ناله و جنگ پر است کاش دست بچه اژدها را می گرفتی و به حزب بر می گشتی. بهمن عزیز یک ساعت فرصت داشتم و هر چه به ذهنم رسید نوشتم . دوستت دارم مثل همیشه .
دوستدار منصور حکمت
تعداد خوانندگان: 892 | نظر: 0 | چاپ شده: 2010-08-26 10:37
از ميان مقالات:
2012-02-06 11:28
2012-02-05 21:07

